اشعار کوتاه
گل گفت به باغ ابر مهمان من است
گفت ابر که گل شمع شبستان من است.
او خنده زد و گریست گل گفت هم اوست
کاو مایه ی خنده های پنهان من است.
گفتم چه شبی؟ گفت ز گیسوی من است.
گفتم چه رهی؟ گفت بر ابروی من است.
گفتم چو تو با منی چه غم؟ گفت آری
اما دل تو بی خبر از خوی من است.
گفتم که: جهان را سبک و سنگین است.
گفتا: چو جهان چنین بود شیرین است.
گفتم که: کسی اگر مخالف خواند؟
پوشیده به من گفت که: حکمت این است.
گویند که جز تو را نمیباید خواست
گویند که این خواستن از اهل خطاست.
با راستی و خطا مرا کاری نیست
زیرا که حساب من دیوانه سواست.
در خانه چراغم از تو افروخته است.
از تو دل من حرف بیاموخته است.
بیگانگی ای نیست منم از تو وتو
بازارت گرم از من دلسوخته است.
بر روی خوشش هرکه نظر دوخته است
صد خانه ز روشنی بیندوخته است.
داغم مهمن بدین جهان افروزی
در خانه ی ما چرا نیفروخته است؟
من معنیام و هر که به من باخته است
با خوب و بد من همه در ساخته است.
با اینهمه ام نه هر که نشناخته است
زآن است که من دلم به تو باخته است.
هر دم به نگاهش دل من باخته است
هر دم بر خلق سوی من تاخته است.
خواهم که بدو رسانم این قصه ، زمان
بین من و او فاصله انداخته است.
ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎﻫﯽ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ
ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
آنقدر بر شیشه های بخار گرفته شهر
حرف اول نام تو را نوشته ام
دیگر مردم شهر می دانند
نام زیبای تو با کدام حرف شروع می شود