اشعار کوتاه

من اگر نسوزم تو اگر نسوزی…

من اگر نسوزم
تو اگر نسوزی
ما اگر نسوزیم
چگونه
تیره‌گی‌ها
به روشنایی
راه خواهد جست؟

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ
ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ

زیباترین سخنى که می‌‏خواهم

زیباترین دریا
دریایى است که هنوز در آن نرانده‏ایم
زیباترین کودک
هنوز شیرخواره است
زیباترین روز
هنوز فرا نرسیده است
و زیباترین سخنى که می‌‏خواهم با تو گفته باشم
هنوز بر زبانم نیامده است

بگذار من نادان بمانم

تنهایی
چیزهای زیادی
به انسان می‌آموزد
اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم

گفت به پیشم بیا

گفت به پیشم بیا
گفت برایم بمان
گفت به رویم بخند
گفت برایم بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم.

اگر که ماه، ماهِ فروردین باشد

غیرممکن است
شعر نوشتن
اگر که عاشق باشی
و شعر ننوشتن
اگر که ماه،
ماهِ فروردین باشد.

نه زیبایی است که تسلایم دهد

غریبم؛
در این شهر،
نه زیبایی است که تسلایم دهد
نه چهره ای آشنا
در انتظار شنیدن صدای یک قطارم
دو چشمم
دو چشمه

این شاعرها از معشوقه‌ها بدترند

این شاعرها از معشوقه‌ها بدترند
این چه مصیبتی ست که از دست این آدم‌ها می‌کشم؟
مگر ممکن است تمام شب را
در محرمیت مصراعی بگذارانی؟

گوش کن، ببینم می‌توانی بشنوی
ترانه ی پشت بام‌ها و دودکش‌ها را
یا این که صدای مورچه‌ها را
که به لانه شان گندم می‌برند؟

آیا ممکن است، منتظر طلوع خورشید نشویم،
تا در کنار دریا قافیه‌های دست دوم را
به رفتگران جلوی خانه ام بدهم؟

شیطان می‌گوید: «بازکن پنجره را؛
داد و فریاد کن، داد و فریادکن، داد و فریاد کن تا صبح.»

زخم چاقوی پیشانی ام به خاطر توست

زخم چاقوی پیشانی ام
به خاطر توست
قوطی سیگارم یادگاری ات
در تلگراف
«گفتی هر کاری داری بگذار و بیا»
چگونه فراموشت کنم،
معشوقه‌ی روسپی‌ام؟

هیچ کدام مال او نیست

هیچ کدام مال او نیست
اما هر یک نام غم‌انگیزی دارد:
«صبح اردیبهشت»
«پس از باران»
و
«رقص»
هر بار که نگاهشان می‌کنم
بغض گلویم را می‌گیرد