اشعار کوتاه

بعد از آن پیک‌های شراب

بعد از آن پیک‌های شراب
پس از آن ظرف‌های میوه
فراموش‌مان شد نغمه‌ای با هم سر دهیم
در آن غروب جدایی‌مان
به شهادت ستارگان شبانگاهی
ما باز هم آواز می‌خواندیم
اما
دیگر به تنهایی

آدم چطوری می‌تواند این‌گونه بخوابد؟

او خوابیده است به پشت
دامنش اندکی بالا رفته
یک دستش زیر سرش، زیر بغلش پیداست
و دست دیگرش روی سینه
می‌دانم منظوری ندارد
لعنت بر شیطان
می‌دانم

من هم منظوری ندارم
اما آخر آدم
آدم چطوری می‌تواند این‌گونه بخوابد؟

از عشق قدیمی رها گشته‌ام

از عشق قدیمی رها گشته‌ام
دیگر همه‌ی زن‌ها زیبایند
پیراهنم تازه است،
به حمام رفته ام وُ
صورتم را اصلاح کرده ام
صلح شده…
بهار آمده…
آفتاب طلوع کرده است.

به خیابان رفته‌ام، انسان‌ها آسوده‌اند
من هم آسوده‌ام

نمی‌دانند آنهایی که تنها نیستند

نمی‌دانند آنهایی که تنها نیستند
سکوت چگونه انسان را به هراس می‌اندازد
انسان چگونه با خودش حرف می‌زند
کسی که در حسرت یک‌دل است
چگونه به سمت آینه‌ها می‌دود،
نمی‌دانند

روزهایی که سودای عشق در سر داشتم

روزهایی که
سودای عشق
در سر داشتم
عادت به نوشتن شعر
نداشتم

با این حال
زیباترین شعرم را
روزی نوشتم
که عاشق اش بودم

از این رو
شعرم را
اولین بار
برای او خواهم خواند

به طرف کشتی سازی که می روی

به طرف کشتی سازی که می روی
دریا را خواهی دید
دست و پایت را گم نکن

آنها که به یاد آورده اند ، غمگین اند

بعضی انسان ها
به عده ی دیگر از انسان ها
انسان های دیگری را یادآور می شوند

آنها که به یاد آورده اند ، غمگین اند
آنها که یادآور شده اند ، بی خبر

آنهایی هم که در یاد آمده اند
به احتمال زیاد در شهری دور
هیچ چیز را به یاد نمی آورند

برای رسیدن به یک نفر…

هر انسانی ، یک بار
برای رسیدن به یک نفر
دیر می کند
و پس آن
برای رسیدن به کسان دیگر
عجله ای نمی کند

گفتم به چه قامتی که آراسته است

گفتم به چه قامتی که آراسته است.
گفتا چه قیامتی که برخاسته است.

گفتم چه مراد است از این کارش؟گفت
دل سوختگان را سوی خود خواسته است.

گفتم چه قبا بر تنت آراسته است.

گفتم چه قبا بر تنت آراسته است.
گفتا دلت از من چه مگر خواسته است.

گفتم چه مراد است از این کارش؟ گفت
دل سوختگان را سوی خود خواسته است.