اشعار کوتاه
گفتم چه قبا بر تنت آراسته است.
گفتا دلت از من چه مگر خواسته است.
گفتم تو خود این دانی . گفتا آری
زاندیشه بود که سهوها خواسته است.
چوپان که عصای دست بگذاشته است.
دانی که چرا عربده برداشته است؟
بیچاره اگر زبانش می بود چوما
می گفت دلش با چه غم انباشته است.
میتابد ماه و خیمه خاموش شده است
اندر تک رود آب از جوش شده است
تنها منم آنکه گوش من چشم من است
تنها وی آنکه چشم او گوش شده است.
دل دید چو در ناوک چشم تو چههاست
جا برد به گیسوی تو کانجاش پناست
چندان که بدو گفتم بشنود از من
بیچاره ندانست که آن دام بلاست
محمود علی(ع) عابد و معبود علی است
وز جمله ی آفریده مقصود علی است
گفتی که علی که بود؟ فاشت گویم
بودی به میان نبود، ور بود علی است
خندید و مهم داد مرا چای به دست
یعنی که : نه مستی آورد چای که هست.
غافل که زسر پنجه ی بلورش مرا
هر چیز فرا رسد چو می دارد مست.
نیما گوید: به گاو مانم چه درست،
میلم نه برآن گیا که در پیشم رست.
نزدیک نهاده ، رانده ام تا به کجا
اندر طعمی که به از آن خواهم جست
خواهی که نگردی از ره و رسم درست
اندیشه خود درست می دار نخست.
ای هیچ نجسته از درستی به جهان
ناجسته چنان تو از تو چون خواهد جست.
صد مرده کنی زنده شناسیش درست
گر بوده و گر نبوده چون روز نخست
ای عیسی عهد! لیک نشناسی باز
یک زنده ز صد زنده که در دوره ی توست.
گر زآنکه ز روی تو نگاهم بگسست
قهر دل تو از چه به رویم دربست؟
گفتا همه هست لیک از قهر و صفا
آنی که تو میخواهی ناید در دست.