اشعار کوتاه
تا در خود جا داری و بیرون نه ز پوست
چون جوجه ماکیان جهان تو در اوست.
بی دوست کسی بود که در بست به روی
با دوست کسی رود که آید سوی دوست.
گفتم : اگرم دست دهد صحبت دوست
از تن به در اندازم جان و رگ و پوست.
خندید که این منت با خویش گذار
جان گر بنهی ور ننهی جانت اوست.
گویند می لعل چرا داری دوست؟
آنی که غمم برد و هم افزود نکوست.
می رنگ لبش دراد و تا هست مرا
لب بر لب جام، در دلم قصه ی اوست.
گویند چرا من غم دل دارم دوست.
جان سخنم از غم می گیرد پوست.
غم زان زمان مسن و مسن زان زمان
شادم من از غم که مرا هم غم اوست.
گل با گل زرد گفت: زرد ارچه نکوست ،
سرخی د همت که جلوه گیرد رگ و پوست .
گفتش گل زرد: راست گفتی، اما
من جامه ی عاریت نمی دارم دوست.
گفتم: به خرامیدن، بالاش نکوست.
غم گفت: مرا سیه چلیپاش نکوست
عقل آمد و گفت : این چه غوغاست که هست
دل گفت: هر آنچه هست گو باش، نکوست
هر بد که زمل گفت حسودی، نیکوست
تهمت نه بر او کنیم، کاین خصلت اوست
در نایدش ار چشم به ما، عیبی نیست
او در پی خود باشد و ما در پی دوست
صد بار شکست و بست و در هم پیوست
تا نام علی(ع) مرا در آئینه ببست
من بگسلم از تو با جفای تو ولیک
از مهر علی دلم نخواهد بگسست
گفتم چه کنی دلت چو با من پیوست
گفتا چه کنی با من ای روی پرست
گفتم که قدرت بشکنم و رخ بوسم
خندید که آماده ام از بهر شکست
شوخی که بهم کرده بسی ایسم بس ایست
بی معنی و خود نداند از کیست ز چیست
چون مرده بود کلام او: در تن او
هر عضو بجاست لکن او را جان نیست