اشعار کوتاه

زین بستم رهوار و مرا گفت:بایست

زین بستم رهوار و مرا گفت:بایست
باز آمدنت چه بود و رفتن پی چیست؟

چون دادم من زمام رهوار ز دست
می رفتم و می دیدم کاو می نگریست

خون می‌خورم و کی ندانست ز چیست

خون می‌خورم و کی ندانست ز چیست
می خواهم در خانه بداند کس کیست

هر لحظه صدای پا می آید، اما
یک پا که نشانیم از او دارد، نیست

گفتم: نظر اهل خرد دانی چیست؟

گفتم: نظر اهل خرد دانی چیست؟
گفت: آنکه ز اهل خردش خوانی کیست؟

گفتم: به یقین رسیده ای؟ این خود
از بیخردی استف گر گرانجانی نیست

رازی‌ست که آن نگار می‌داند چیست

رازی‌ست که آن نگار می‌داند چیست
رنجی ست که روزگار می داند چیست

آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست
من دانم و شهریار می داند چیست

چون مست درآید همه‌اش دلداری‌ست

چون مست درآید همه‌اش دلداری‌ست
بی مهر شود وقت که در هشیاری‌ست

مستش همه خواهم که نگوید خامی
با سوختگانش سر افسون کاری‌ست

هر چند که بر نشست، می‌خواست گریست

هر چند که بر نشست، می‌خواست گریست
گفتم: ز چه ات به زیر این باران ایست؟

گفتا: ندهد دلم که از تو بروم
گفتم: چو تو خود روی، بگو گریه ز چیست؟

ابر آمد و برکشته‌ی من زار گریست

ابر آمد و برکشته‌ی من زار گریست
گفتم: بس کن گریه دگر بار گریست

بر من دل شمع سوخت اما او نیز
بسیار چو سوخت، باز بسیار گریست

در دایره ممکن ناممکن زیست

در دایره ممکن ناممکن زیست
من راهت بنمایم ای مرد که چیست:

هشیار به هر چیز که گویند که هست،
بیدار به هر چیز که گویند که نیست

عمری به سرآمدم به هنگامه‌ی زیست

عمری به سرآمدم به هنگامه‌ی زیست
بشناختم آنرا که ندانستم چیست

اکنون لب از شیر نشسته طفلی
می خواهد گویدم که این هست، آن نیست!

گویند کسش به حرف نشناخت که کیست

گویند کسش به حرف نشناخت که کیست
هر رنگ نهاد، کس ندانست که چیست

صدقای سرود، آن حکیم استاد،
در دیده ی اهل دل ولی خواهد زیست