اشعار کوتاه

گفتم به دل: ای گوش بر آوای جرس

گفتم به دل: ای گوش بر آوای جرس
هر لحظه به سویی شدنت چیست هوس؟

گفتا: نشنیدی که در امید خلاص
خوش دارد آمد شد را مرغ قفس؟

خواهم گریزم، در بسته‌ست قفس

خواهم گریزم، در بسته‌ست قفس
خواهم که بمانم، ندهد دل به هوس

خواهم به تو در دهم ندائی از دور
در راه گلوی من فروبسته نفس

بودم چو تو من نیز در آزار قفس

بودم چو تو من نیز در آزار قفس
وز دور همه گوش بر آوای جرس

ای مرغ چو من تن به دراندازی اگر
بهتر که به من گویی پروازت بس

با مردم بی‌دانش بسیار‌نویس

با مردم بی‌دانش بسیار‌نویس
یا رب چه کند یک تن هشیار‌نویس؟

من مار نویسم او کشد نقشه ی مار
با مارکشی خود چه کند مارنویس؟

اینجادیگر راه چاره ای نمانده است

اینجادیگر راه چاره ای نمانده است
به جز کلمه
اینجادیگر سینه ای مرا شیر نمی دهد
به جز کلمه
اینجادیگر میهنی نیست مرا حمایت کند
به جز کلمه
اینجا در گذشته ی من زنی دیگر نیست
به جز کلمه
به جز کلمه !

چیزی از تو هرگز به آن‌ها نگفتم

چیزی از تو هرگز به آن‌ها نگفتم
اما در چشمانم تو را دیدند که تن می‌شویی
واژه‌ای درباره‌ات نگفتم
اما در لابلای نوشته‌هایم نام تو پیدا بود
عشق عطر خود را نمی‌تواند پنهان کند
آن‌گونه که شکوفه هلو

نگران نباش شیرین‌ترین زنان

نگران نباش شیرین‌ترین زنان
تا در شعر من… در واژه هایم زندگی می‌کنی
شاید پیر ماه و سال شوی
اما در اشعارم همچنان جوان خواهی ماند

چشمان تو چون شب بارانی

چشمان تو چون شب بارانی
کشتی‌های من غرقه در آن
نوشته هایم در آن از خاطر رفته‌اند
آیینه‌ها حافظه ندارند

از عشق ورزی در پرده

از عشق ورزی در پرده
وبازی کردن نقش عشّاق کلاسیک
خسته شده ام
می خواهم پرده را بالا بزنم
سناریو را پاره کنم
و مقابل همه داد بزنم
من عاشقی معاصرم
و به کوری چشم روزگار
معشوق من تویی

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضای چشمانت
گسترده تر از فضای آزادی
تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم
و از اشعاری که آمده اند
و اشعاری که خواهند آمد