اشعار کوتاه

چون صورت تو در دل ما بازآید (643)

چون صورت تو در دل ما بازآید
مسکین دل گمگشته بجا بازآید

گر عمر گذشت و یک نفس بیش نماند
چون او برسد گذشته‌ها بازآید

چون نیستی تو محض اقرار بود (644)

چون نیستی تو محض اقرار بود
هستی تو سرمایهٔ انکار بود

هرکس که ز نیستی ندارد بوئی
کافر میرد اگرچه دیندار بود

حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد (645)

حاشا که دل از عشق جهانرا نگرد
خود چیست به جز عشق که آنرا نگرد

بیزار شوم ز چشم در روز اجل
گر عشق رها کند که جانرا نگرد

خاک توام و خدای حق میداند (646)

خاک توام و خدای حق میداند
واجب نبود که از منت بستاند

ور بستاند دعا گری پیشه کنم
تا رحم کند پیش منت بنشاند

خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد (647)

خاموش مرا ز گفت, گفتار تو کرد
بیکار مرا حلاوت کار تو کرد

بگریختم از دام تو در خانهٔ دل
دل دام شد و مرا گرفتار تو کرد

خوابم ز خیال روی تو پشت بداد (648)

خوابم ز خیال روی تو پشت بداد
وز تو ز خیال تو همی خواهم داد

خوابم بشد ودست بدامان تو زد
خوابم خود مرد چون خیال تو بزاد

خواهم گردی که از هوای تو رسد (649)

خواهم گردی که از هوای تو رسد
باشد که به دیده خاک پای تو رسد

جانم ز جفا خرم و خندان باشد
زیرا ز جفا بوی وفای تو رسد

خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد (650)

خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد
گر دست دهد غمش چه نیکو باشد

هان ای دل بی‌دل غم او دربر گیر
تا چشم زنی خود غم او او باشد

خورشید که باشد که بروی تو رسد (651)

خورشید که باشد که بروی تو رسد
یا باد سبک سر که به موی تو رسد

عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود
دیوانه شود چون سر کوی تو رسد

خورشید که در خانه بقا می نکند (652)

خورشید که در خانه بقا می نکند
می‌گردد جابجا و جا می نکند

آن نرو به جز قصد هوا می‌نکند
می‌گوید کاصل ما خطا می نکند