اشعار کوتاه

خورشید مگر بسته به پیشت میرد (653)

خورشید مگر بسته به پیشت میرد
وان ماه جگر خسته به پیشت میرد

وان سرو و گل رسته به پیشت میرد
وین دلشده پیوسته به پیشت میرد

خوش عادت خوش خو که محمد دارد (654)

خوش عادت خوش خو که محمد دارد
ما را شب تیره بینوا نگذارد

بنوازد آن رباب را تا به سحر
ور خواب آید گلوش را بفشارد

خون دل عاشقان چو جیحون گردد (655)

خون دل عاشقان چو جیحون گردد
عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد

جسم تو چو آسیا و آبش عشق است
چون آب نباشد آسیا چون گردد

دامان جلال تو ز دستم نشود (656)

دامان جلال تو ز دستم نشود
سودای تو از دماغ مستم نشود

گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای
گر بنمایم چنانکه هستم نشود

دانی صوفی بهر چه بسیار خورد (657)

دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
زیرا که بایام یکی بار خورد

بگذار که تا این گل و گلزار خورد
تا چند چو اشتران ز غم خار خورد

در باغ آیید و سبز پوشان نگرید (658)

در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
هر گوشه دکان گل فروشان نگرید

میخندد گل به بلبلان می‌گوید
خاموش شوید و در خموشان نگرید

در باغ هزار شاهد مهرو بود (659)

در باغ هزار شاهد مهرو بود
گلها و بنفشه‌های مشکین بو بود

وان آب زره زره که اندر جو بود
این جمله بهانه بود و او خود او بود

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند (660)

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
در ناله‌ام از لبان قند اندر قند

هر وعدهٔ دیدار تو هیچ اندر هیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند

در حضرت حق ستوده درویشانند (661)

در حضرت حق ستوده درویشانند
در صدر بزرگی همه بیخویشانند

خواهی که مس وجود تو زر گردد
با ایشان باش کیمیا ایشانند

در خدمتت ای جان چو بدن می‌افتد (662)

در خدمتت ای جان چو بدن می‌افتد
زان سجده به بخت خویشتن می‌افتد

هر بار که اندر قدمت می‌افتم
جان در باطن به پای من می‌افتد