اشعار کوتاه

ای آنکه دلت باید بر وی مگذر (873)

ای آنکه دلت باید بر وی مگذر
زاهد شو و از چشم به خوبان منگر

اما چه کند چشم که بیرون و درون
بیچارهٔ عشق اوست بیچاره نظر

ای بوده سماع آسمانرا ره و در (874)

ای بوده سماع آسمانرا ره و در
وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر

اما به حضور تست آن چیز دگر
مانند نماز از پس پیغمبر

ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر (875)

ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر
اندر ره تو پای من از سر خوشتر

چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید
مه گشت دو تا و گفت چنبر خوشتر

ای دلبر عیّار دلِ نیکوفر (876)

ای دلبر عیّار دلِ نیکوفر
از جملهٔ نیکوان توی نیکوتر

ای از شکرت دهان گلها پر زر
وز هجر، کبود پوش تو نیلوفر

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار (877)

ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
گر دیده وری ز هر سه بندی زنار

در توبهٔ نیستی شو و باک مدار
کاین فقر منزه است ز یار و اغیار

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر (978)

ای زادهٔ ساقی هله از غم بگذر
ای همدم روح قدس از دم بگذر

گفتی که ز غم گریختم شاد شدم
شادی روان خود از این هم بگذر

ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر (879)

ای ظل تو از سایهٔ طوبی خوشتر
ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر

پیش از رخ بندهٔ معنی بودم
ای نقش تو از هزار معنی خوشتر

ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر (880)

ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر
آتش به من اندر زن کاتش خوشتر

هر شش جهت از عشق خوش‌آباد شدست
با این همه بیرون شدن از شش خوشتر

ای مرد سماع معده را خالی دار (881)

ای مرد سماع معده را خالی دار
زیرا چو تهیست نی کند نالهٔ زار

چون پر کردی شکم ز لوت بسیار
خالی مانی ز دلبر و بوس و کنار

این صورت باغست و در او نیست ثمر (882)

این صورت باغست و در او نیست ثمر
تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور

یا کار معلق و فریبست و غرر
خود از تو نجست کس از این جنس خبر