اشعار کوتاه

بالا بنگر دو چشم را بالا دار (883)

بالا بنگر دو چشم را بالا دار
صاحب‌نظری کن و نظر با ما دار

مردانه و مرد روی دل اینجا دار
آوردم و آمدم تو دانی یاد آر

بالا منشین که هست پستی خوشتر (884)

بالا منشین که هست پستی خوشتر
هشیار مشو که هست مستی خوشتر

در هستی دوست نیست گردان خود را
کان نیستی از هزار هستی خوشتر

با همت باز باش و یا هیبت شیر (885)

با همت باز باش و یا هیبت شیر
در مخزن جان درآی با دیدهٔ سیر

رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر
بر بالا رو که خود نه بالا است نه زیر

بسیار بخوانده‌ام دستان و سمر (886)

بسیار بخوانده‌ام دستان و سمر
از عاشق و معشوق و غم و خون جگر

پای علم عشق همه عشق تو است
تو خود دگری شها و عشق تو دگر

تا بتوانی مدام می‌باش به ذکر (887)

تا بتوانی مدام می‌باش به ذکر
کز ذکر ترا راه نمایند به فکر

محرم چو شدی در حرم اجلالش
بینی به یقین جمال معشوقهٔ بکر

تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار (888)

تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار
تا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار

تا چند دوی از پی نان و دینار
ای کافر و کافر بچه آخر دین‌دار

چون از رخ یار دور گشتم به بهار (889)

چون از رخ یار دور گشتم به بهار
با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار

از باغ بجای سبزه گو خار بروی
وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار

چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر (890)

چون بت رخ تست بت‌پرستی خوشتر
چون باده ز جام تست مستی خوشتر

در هستی عشق تو چنین نیست شدم
کان نیستی از هزار هستی خوشتر

چون دید رخ زرد من آن شهره نگار (891)

چون دید رخ زرد من آن شهره نگار
گفتا که دگر به وصلم امید مدار

زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار
تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار

خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر (892)

خواهی بستان حلقهٔ مستان بنگر
خواهی سر خر به خودپرستان بنگر

اکنون سر خر نیز به بستان آمد
کون خر اگر نه‌ای به بستان بنگر