دیوان شمس

آن مایی همچو ما دلشاد باش (1258)

آن مایی همچو ما دلشاد باش
در گلستان همچو سرو آزاد باش

چون ز شاگردان عشقی ای ظریف
در گشاد دل چو عشق استاد باش

گر غمی آید گلوی او بگیر
داد از او بستان امیر‌ داد باش

جان تو مست است در بزم احد
تن میان خلق گو آحاد باش

گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند
گه ز هجرش کوه‌کن فرهاد باش

گه نشاط انگیز همچون گلشنش
گه چو بلبل نال و خوش‌فریاد باش

پیش سروش چون خرامد‌، خاک باش
چون گلش عنبر فشانَد‌، باد باش

حاصل اینست ای برادر چون فلک
در جهان کهنه نوبنیاد باش

در میان خارها چون خارپشت
سر درون و شادمان و راد باش

عقل آمد عاشقا خود را بپوش (1259)

عقل آمد عاشقا خود را بپوش
وای ما ای وای ما از عقل و هوش

یا برو از جمع ما ای چشم و عقل
یا شوم از ننگ تو بی‌چشم و گوش

تو چو آبی ز آتش ما دور شو
یا درآ در دیگ ما با ما بجوش

گر نمی‌خواهی که خردت بشکند
مرده شو با موج و با دریا مکوش

گر بگویی عاشقم هست امتحان
سر مپیچ و رطل مردان را بنوش

می‌خروشم لیکن از مستی عشق
همچو چنگم بی‌خبر من از خروش

شمس تبریزی مرا کردی خراب
هم تو ساقی هم تو می هم می فروش

اندرآمد شاه شیرینان ترش (1260)

اندرآمد شاه شیرینان ترش
جان شیرینم فدای آن ترش

چشم کژبین را بگفتم کژ مبین
کس کند باور گل خندان ترش

در هر آن زندان که درتابد رخش
کس نماند در همه زندان ترش

گرد باغش گشتم و والله نبود
میوه‌ای اندر همه بستان ترش

در حرم خندان بود سلطان ولیک
می‌نماید خویش در دیوان ترش

گر تو مرد مؤمنی باور مکن
انگبین و شکر و ایمان ترش

منکر ار باشد ترش نبود عجب
نسبتی دارد به بادنجان ترش

روی تو جان جانست از جان نهان مدارش (1261)

روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش

ای قطب آسمان‌ها در آسمان جان‌ها
جان گرد توست گردان می‌دار بی‌قرارش

همچون انار خندان عالم نمود دندان
در خویش می‌نگنجد از خویشتن برآرش

نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم
تا اختیار دارم کی باشم اختیارش

از خاک چون غباری برداشت باد عشقم
آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش

در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد
کز عشق خاکیان را بر می‌کشد بهارش

هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش
هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش

جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله
نامش نعوذبالله والله که نیست یارش

من همچو گلبنانم او همچو باغبانم
از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش

چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم
لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش

حیله گریست کارش مهره بریست کارش
پرده دریست کارش نی سرسریست کارش

می‌خارد این گلویم گویم عجب نگویم
بگذار تا بخارد بی‌محرمی مخارش

گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش (1262)

گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش
ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش

گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش
ور قلعه‌ها درآید ویرانه‌ها کنیمش

گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم
ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش

بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش
عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش

چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد
ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش (1263)

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

گه می‌فتد از این سو گه می‌فتد از آن سو
آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه
برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گوید
جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

آن روی گلستانش وان بلبل بیانش
وان شیوه‌هاش یا رب تا با کیست آنش

این صورتش بهانه‌ست او نور آسمانست
بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد
پس این جهان مرده زنده‌ست از آن جهانش

می‌گفت چشم شوخش با طره سیاهش (1264)

می‌گفت چشم شوخش با طره سیاهش
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش

یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش

ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش

ما شاخ ارغوانیم در آب و می‌نماییم
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش

روباه دید دنبه در سبزه زار و می‌گفت
هرگز کی دید دنبه بی‌دام در گیاهش

وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد
از دام بی‌خبر بد آن خاطر تباهش

ابله چو اندرافتد گوید که بی‌گناهم
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش

ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری
کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش

پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان
آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش

حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد
خود حلق کی گشاید بی‌آه غصه کاهش

تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش

تا چه جمال دارد آن نادره مطرز
که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش

ز اندیشه می‌گذارم تا خود چه حیله سازم
با او که مکر و حیله تلقین کند الهش

آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش

نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم
چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش

مستی فزود خامش تا نکته‌ای نرانی
ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش

آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش (1265)

آن مه که هست گردون گردان و بی‌قرارش
وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش

هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان‌ها
وین اختیارها را بشکسته اختیارش

من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم
من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش

آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش
وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش

عشقش بلای توبه داده سزای توبه
آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش

چون دوست و دشمن او هستند رهزن او
ماییم و دامن او بگرفته استوارش

از عشق جام و دورش شاید کشید جورش
چون گوش دوست داری می‌بوس گوشوارش

من حلقه‌های زلفش از عشق می‌شمارم
ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش

لطفش همی‌شمارم دل با دم شمرده
جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش

روحیست بی‌نشان و ما غرقه در نشانش (1266)

روحیست بی‌نشان و ما غرقه در نشانش
روحیست بی‌مکان و سر تا قدم مکانش

خواهی که تا بیابی یک لحظه‌ای مجویش
خواهی که تا بدانی یک لحظه‌ای مدانش

چون در نهانْش جویی دوری ز آشکارش
چون آشکار جویی محجوبی از نهانش

چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان
پاها دراز کن خوش‌، می‌خسب در امانش

چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد
وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش

ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را‌؟
درتاز درجهانش اما نه در جهانش

بی‌حرص کوب پایی از کوری حسد را
زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش

آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان‌؟
و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش‌؟

در عشق آتشینش آتش نخورده آتش (1267)

در عشق آتشینش آتش نخورده آتش
بی‌چهره خوش او در خوش هزار ناخوش

دل از تو شرحه شرحه بنشین کباب می‌خور
خون چون میست جوشان بنشین شراب می‌چش

گوشی کشد مرا می گوشی دگر کشد وی
ای دل در این کشاکش بنشین و باده می‌کش

هفت اخترند عامل در شش جهت ولیکن
ای عشق بردریدی این هفت را از آن شش

گاهی چو آفتابم سرمایه بخش صد مه
گه چون مهم گذاران در عشق یار مه وش

گر منکری گریزد از عشق نیست نادر
کز آفتاب دارد پرهیز چشم اعمش

صدغ الوفاء حقاء من فقدکم مشوش
وجه الولاء حقاء من عبرتی منقش

القلب لیس یلقی نادیک کیف یصبر
الاذن لیس یلقن حادیک کیف ینعش