دیوان شمس

ای گوش من گرفته توی چشم روشنم (1708)

ای گوش من گرفته توی چشم روشنم
باغم چه می بری چو توی باغ و گلشنم

عمری است کز عطای تو من طبل می خورم
در سایه لوای کرم طبل می زنم

می مالم این دو چشم که خواب است یا خیال
باور نمی‌کنم عجب ای دوست کاین منم

آری منم ولیک برون رفته از منی
چون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم

در تاج خسروان به حقارت نظر کنم
تا شوق روی توست مها طوق گردنم

با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورم
با خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم

گرچه ز بحر صنعت من آب خوردنی است
چون ماهیم نبیند کس آب خوردنم

گر ناخن جفا بخراشد رگ مرا
من خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم

خود پی ببرده‌ای تو که رگ دار نیستم
گر می جهد رگی بنما تاش برکنم

گفتی چه کار داری بر نیست کار نیست
گر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم

نفخ قیامتی تو و من شخص مرده‌ام
تو جان نوبهاری و من سرو و سوسنم

من نیم کاره گفتم باقیش تو بگو
تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم

من صورتی کشیدم جان بخشی آن توست
تو جان جان جانی و من قالب تنم

ما قحطیان تشنه و بسیارخواره‌ایم (1709)

ما قحطیان تشنه و بسیارخواره‌ایم
بیچاره نیستیم که درمان و چاره‌ایم

در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار
در شکر همچو چشمه و در صبر خاره‌ایم

ما پادشاه رشوت باره نبوده‌ایم
بل پاره دوز خرقه دل‌های پاره‌ایم

از ما مپوش راز که در سینه توایم
وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره‌ایم

ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه
یا آفتاب تن زده اندر ستاره‌ایم

ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام
داند کنار بام که ما بی‌کناره‌ایم

مهتاب را چه ترس بود از کنار بام
پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره‌ایم

گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق
بی‌زحمت جگر تو ببین خون چه کاره‌ایم

قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار
هم می چریم در ده و هم بر قناره‌ایم

ما مهره‌ایم و هم جهت مهره حقه‌ایم
هنگامه گیر دل شده و هم نظاره‌ایم

خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی
همچون مسیح ناطق طفل گواره‌ایم

در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب
بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره‌ایم

با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم (1710)

با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
با چشم تو ز باده و خمار فارغیم

خانه گرو نهاده و در کوی تو مقیم
دکان خراب کرده و از کار فارغیم

رختی که داشتیم به یغما ببرد عشق
از سود و از زیان و ز بازار فارغیم

دعوی عشق وانگه ناموس و نام و ننگ
ما ننگ را خریده و از عار فارغیم

غم را چه زهره باشد تا نام ما برد
دستی بزن که از غم و غمخواره فارغیم

ای روترش که کاله گران است چون خرم
بگذر مخر که ما ز خریدار فارغیم

ما را مسلم آمد شادی و خوشدلی
کز باد و بود اندک و بسیار فارغیم

بررفت و برگذشت سر ما ز آسمان
کز ذوق عشق از سر و دستار فارغیم

ما لاف می زنیم و تو انکار می کنی
ز اقرار هر دو عالم و ز انکار فارغیم

مشتی سگان نگر که به هم درفتاده‌اند
ما سگ نزاده‌ایم و ز مردار فارغیم

اسرار تو خدای همی‌داند و بس است
ما از دغا و حیلت و مکار فارغیم

درسی که عشق داد فراموش کی شود
از بحث و از جدال و ز تکرار فارغیم

پنهان تو هر چه کاری پیدا بروید آن
هر تخم را که خواهی می کار فارغیم

آهن ربای جذب رفیقان کشید حرف
ور نی در این طریق ز گفتار فارغیم

با نور روی مفخر تبریز شمس دین
از شمس چرخ گنبد دوار فارغیم

بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم (1711)

بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم

پروانه‌ای تو بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم

بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی
زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم

پروانه را ز شمع تو هر روز مژده‌ای است
یعنی که مات شو که همی‌ مات ضامنیم

شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بی‌من شویم از خود و ز عشق صد منیم

تا باغ گلستان جمال تو دیده‌ایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم

بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم

ای آنک سست دل شده‌ای در طریق عشق
در ما گریز زود که ما برج آهنیم

از ذوق آتش شه تبریز شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم

ما در جهان موافقت کس نمی‌کنیم (1712)

ما در جهان موافقت کس نمی‌کنیم
ما خانه زیر گنبد اطلس نمی‌کنیم

مخمور و مست و تشنه و بسیارخواره‌ایم
بس کرده‌اند جمله و ما بس نمی‌کنیم

این موج رحمت است و عدو چون کف و خس است
ما ترک موج دل پی هر خس نمی‌کنیم

ما قصر و چارطاق بر این عرصه فنا
چون عاد و چون ثمود مقرنس نمی‌کنیم

جز صدر قصر عشق در آن ساحت خلود
چون نوح و چون خلیل موسس نمی‌کنیم

ما را مطار زان سوی قاف است در شکار
ما قصد صید مرده چو کرکس نمی‌کنیم

دیو سیاه غرچه فریب پلید را
بر جای حور پاک معرس نمی‌کنیم

ما آن نهاله را که بر و میوه‌اش جفاست
در تیره خاک حرص مغرس نمی‌کنیم

از لذتی که هست نظر را ز قدس او
ما خود نظر به جان مقدس نمی‌کنیم

خاموش نظم و قافیه را ما از این سپس
از رشک غیر جنس مجنس نمی‌کنیم

خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم (1713)

خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
دیدیم این جهان را تا آن جهان رویم

نی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و خوب
زین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم

سجده کنان رویم سوی بحر همچو سیل
بر روی بحر زان پس ما کف زنان رویم

زین کوی تعزیت به عروسی سفر کنیم
زین روی زعفران به رخ ارغوان رویم

از بیم اوفتادن لرزان چو برگ و شاخ
دل‌ها همی‌طپند به دارالامان رویم

از درد چاره نیست چو اندر غریبییم
وز گرد چاره نیست چو در خاکدان رویم

چون طوطیان سبز به پر و به بال نغز
شکرستان شویم و به شکرستان رویم

این نقش‌ها نشانه نقاش بی‌نشان
پنهان ز چشم بد هله تا بی‌نشان رویم

راهی پر از بلاست ولی عشق پیشواست
تعلیممان دهد که در او بر چه سان رویم

هر چند سایه کرم شاه حافظ است
در ره همان به‌ست که با کاروان رویم

ماییم همچو باران بر بام پرشکاف
بجهیم از شکاف و بدان ناودان رویم

همچون کمان کژیم که زه در گلوی ماست
چون راست آمدیم چو تیر از کمان رویم

در خانه مانده‌ایم چو موشان ز گربگان
گر شیرزاده‌ایم بدان ارسلان رویم

جان آینه کنیم به سودای یوسفی
پیش جمال یوسف با ارمغان رویم

خامش کنیم تا که سخن بخش گوید این
او آن چنانک گوید ما آن چنان رویم

چند روی بی‌خبر آخر بنگر به بام (1714)

چند روی بی‌خبر آخر بنگر به بام
بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام

تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان
صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام

از هوس عشق او چرخ زند نه فلک
وز می او جان و دل نوش کند جام جام

چون به تجلی بتافت جانب جان‌ها شتافت
باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام

گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم
گفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام

هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام (1715)

هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
دشمنم از مرگ من کور شود والسلام

آن شکرستان مرا می کشد اندر شکر
ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام

در غلط افکنده‌ست نام و نشان خلق را
عمر شکربسته را مرگ نهادند نام

از جهت این رسول گفت که الفقر کنز
فقر کند نام گنج تا غلط افتند عام

وحی در ایشان بود گنج به ویران بود
تا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام

گفتم ای جان ببین زین دلم سست تنگ
گفت که زین پس ز جهل وامکش از پس لگام

تا که سرانجام تو گردد بر کام تو
توسن خنگ فلک باشد زیر تو رام

گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگ
هست حیات ابد جوییش از جان مدام

خامش کن لب ببند بی‌دهنی خای قند
نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام

امشب جان را ببر از تن چاکر تمام (1716)

امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام

این دم مست توام رطل دگر دردهم
تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام

چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم
گیرم جام عدم می کشمش جام جام

جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو
گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام

این نفسم دم به دم درده باده عدم
چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام

چون عدمت می فزود جان کندت صد سجود
ای که هزاران وجود مر عدمت را غلام

باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاص
باده شد انعام خاص عقل شد انعام عام

موج برآر از عدم تا برباید مرا
بر لب دریا به ترس چند روم گام گام

دام شهم شمس دین صید به تبریز کرد
من چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام

لولیکان تویم در بگشا ای صنم (1717)

لولیکان تویم در بگشا ای صنم
لولیکان را دمی بار ده ای محتشم

ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان
ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم

امن دو عالم توی گوهر آدم توی
هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم

چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو
گردد هر لولیی صاحب طبل و علم

رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست
تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم

تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم
چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم

خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان
عشرت با خوف جان راست نیاید به هم

مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش
پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم

تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان
آید صافی روان گوید ای من منم