دیوان شمس

گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن (2028)

گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن
اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن

گفتم که تا به گردن در لطف‌هات غرقم
قانع نگشت از من دلدار تا به گردن

گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق می‌رو
زیرا که راست ناید این کار تا به گردن

گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن
قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن

گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گل‌ها
در خاک بود نُه مَه آن خار تا به گردن

گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت
در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن

گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش
کان جا همی‌کشیدی بیگار تا به گردن

رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی
عار است هستی تو وین عار تا به گردن

عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن
در دام خویش ماند عیار تا به گردن

دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران
ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن

دامی است طرفه‌تر زین کز وی فتاده بینی
بی‌عقل تا به کعب و هشیار تا به گردن

بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده
کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن

ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن (2029)

ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
وی آهوی معانی آمد گه چریدن

ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن

آمد تو را فتوحی روحی چگونه روحی
کاو چون خیال داند در دیده‌ها دویدن

این دم حکم بیاید تعلیم نو نماید
بی‌ گوشِ سر شنیدن بی‌دیده ماه دیدن

داند سبل ببردن هم مرده زنده کردن
هم تخت و بخت دادن هم بنده پروریدن

آن یوسف معانی و آن گنج رایگانی
خود را اگر فروشد دانی عجب خریدن

کو مشتری واقف در دو دم مخالف‌‌؟
در پرده ساز کردن در پرده‌ها دویدن

ای عاشق موفق وی صادق مصدق
می‌بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن

در بیخودی تو خود را، می‌جوی تا بیابی
زیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن

لب را ز شیر شیطان می‌کوش تا بشویی
چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن

ای عشق آن جهانی ما را همی‌کشانی
احسنت ای کشنده شاباش ای کشیدن

هم آفتاب داند از شرق رو نمودن
ار نی به مرکز او، نتوان به تک رسیدن

خامش که شرح دل را گر راه گفت بودی
در کوه درفتادی چون بحر برطپیدن

تبریز شمس دین را هم ناگهان ببینی
وآنگه از او بیابی صبح ابد دمیدن

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن (2030)

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بی‌ما زین طعنه‌ها گذر کن

گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت
کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن

گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی
آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن

در آتشم در آبم چون محرمی‌نیابم
کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن

گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول
حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن

گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران
بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن

گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت
بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن

ای محو راه گشته از محو هم سفر کن (2031)

ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن

دل آینه است چینی با دل چو همنشینی
صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن

دانم که برشکستی تو محو دل شدستی
در عین نیست هستی یک حمله دگر کن

تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری
ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن

چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی
با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن

ماییم ذره ذره در آفتاب غره
از ذره خاک بستان در دیده قمر کن

از ما نماند برجا جان از جنون و سودا
ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن

در عالم منقش ای عشق همچو آتش
هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن

ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند
مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن

سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز
آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن

من از کی باک دارم خاصه که یار با من (2032)

من از کی باک دارم خاصه که یار با من
از سوزنی چه ترسم و آن ذوالفقار با من

کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من

تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من

از تب چرا خروشم عیسی طبیب هوشم
وز سگ چرا هراسم میر شکار با من

در بزم چون نیایم ساقیم می‌کشاند
چون شهرها نگیرم و آن شهریار با من

در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من

با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من

من غرق ملک و نعمت سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من

ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

جانا نخست ما را مرد مدام گردان (2033)

جانا نخست ما را مرد مدام گردان
وآنگه مدام درده ما را مدام گردان

از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان

دارالسلام ما را دارالملام کردی
دارالملام ما را دارالسلام گردان

این راه بی‌نهایت گر دور و گر دراز است
از فضل بی‌نهایت بر ما دو گام گردان

ما را اسیر کردی اماره را امیری
ما را امیر گردان او را غلام گردان

انعام عام خود را کردی نصیب خاصان
انعام خاص خود را امروز عام گردان

هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر ده
خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان

در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن
و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان

ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران (2034)

ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران
کن شکر با شکوران تو فتنه را مشوران

من مرد فتنه جویم من ترک این نگویم
من دست از او نشویم تو فتنه را مشوران

سرخیل بی‌دلانم استاد منبلانم
من عاشق فلانم تو فتنه را مشوران

از من مپرس چونم می‌بین که غرق خونم
این هم نه‌ام فزونم تو فتنه را مشوران

من رستمم و روحم طوفان قوم نوحم
سرمست آن صبوحم تو فتنه را مشوران

تو نقش را نخوانی زیرا در این جهانی
تا این قدر بدانی تو فتنه را مشوران

آن خوب را طلب کن اندر میان حوران (2035)

آن خوب را طلب کن اندر میان حوران
مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران

در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد
صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران

از پرتوی که افتد در چشم‌ها ز رویش
خارش چه افتد از وی در چشم‌های کوران

امروز سرکشان را عشقت ز جلوه کردن (2036)

امروز سرکشان را عشقت ز جلوه کردن
آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن

رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان
یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن

نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو
چون صوفیان جان را این است سر ستردن

دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست
می‌دانک همچنین است بر مرد جان سپردن

ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر
می‌باش در شکنجه از خویش و درفشردن

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن (2037)

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن
با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را
باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن
زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو
مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش
با قند وصل همچون حلواگر است مردن

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن
وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن
چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند
چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد
آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت
ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است
ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی
کز آب زندگانی کور و کر است مردن