دیوان شمس

از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن (2038)

از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن

چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله
از آتش دل خود در خشک و در ترش زن

گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد
آتش کن آب او را در در و گوهرش زن

هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد
ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن

هر کس که بی‌سر آید تو دست بر سرش نه
و آن کس که با‌سر آید تو زخم خنجرش زن

جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد
خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن

از لعل می فروشت سرمست کن جهان را
بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن

ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید
از جذب نور ایمان در جان کافرش زن

رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن (2039)

رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرکِ منِ خرابِ شب‌گردِ مبتلا کن

ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن

ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن

خیره‌کَشی‌ست ما را، دارد دلی چو خارا
بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خون‌بها کن»

بر شاهِ خوب‌رویان، واجب وفا نباشد
ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن

دردی‌ست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن

گر اژدهاست بر رَه، عشقی‌ست چون زمرّد
از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن

بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کن

روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن (2040)

روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن

بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر
منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن

پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا
وین خانه کهن را بی‌زیر و بی‌زبر کن

عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن
ماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن

هر سو که خشک بینی تو چشمه‌ای روان کن
هر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن

اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینی
او را به زخم سیلی اندر زمان به درکن

تا چند عذر گویی کورند و می‌نبینند
گر کورشان نخواهی در دیده‌شان نظر کن

خواهی که پرده‌هاشان در دیده‌ها نباشد
فرما تو پردگی را کز پرده‌ها عبر کن

فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نه
بستم قبای عطلت هم چارهٔ کمر کن

ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز
چون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن

پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن (2041)

پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن
می‌سوخت و پر همی‌زد بر جا که همچنین کن

شمع و فتیله بسته با گردن شکسته
می‌گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن

مومی که می‌گدازد با سوز می بسازد
در تف و تاب داده خود را که همچنین کن

گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی
سودت ندارد آن‌ها الا که همچنین کن

دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر
وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن

از نیک و بد بریده وز دام‌ها پریده
بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن

رخساره پاک کرده دراعه چاک کرده
با خار صبر کرده گل‌ها که همچنین کن

صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشته
بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن

خالی شده‌ست و ساده نُه چشم برگشاده
لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن

چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم
گفته به کودکانش بابا که همچنین کن

خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخر
خامش شده‌ست و گریان خارا که همچنین کن

تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانی
پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن

ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن (2042)

ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن

چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن
نی‌های بی‌زبان را زان شهد پرشکر کن

چون صد هزار دُر در سمع و بصر تو داری
یک دامنی از آن دُر در کار کور و کر کن

از خون آن جگرها که بوی عشق دارد
از بهر اهل دل را یک قلیهٔ جگر کن

بس شیوه‌ها که کردند جان‌ها و ره نبردند
ای چاره‌ساز جان‌ها یک شیوهٔ دگر کن

مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد
ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن

چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را
و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن

هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن
با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن

پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر
در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن

آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر
بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن

ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر
ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن

خواهی درخت طوبی؟ نک شمس حقّ تبریز
خواهی تو عیش باقی؟ در ظلّ آن شجر کن

دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن (2043)

دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من

سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش
هیزم دریغت آید؟ هیزم به است یا تن؟

نقش فناست هیزم عشق خداست آتش
در سوز نقش‌ها را ای جان پاکدامن

تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد
مانند بت‌پرستان دور از بهار و مؤمن

در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش
چون زادهٔ خلیلی آتش تو راست مَسکن

آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان
لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن

مؤمن فسون بداند بر آتشش بخواند
سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن

شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی
در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن

پروانه زان زند خود بر آتش موقّد
کو را همی‌نماید آتش به شکل روزن

تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید
در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن

فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته
بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن

اسپان اختیاری حمال شهریاری
پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن

چو لک لک است منطق بر آسیای معنی
طاحون ز آب گردد نه از لکلک مُقنّن

زان لک لک ای برادر گندم ز دلو بجهد
در آسیا درافتد گردد خوش و مطحّن

وز لک لک بیان تو از دلو حرص و غفلت
در آسیا درافتی یعنی رهی مُبیّن

من گرم می‌شوم جان اما ز گفت و گو نی
از شمس دین زرین تبریز همچو معدن

جانا بیار باده و بختم بلند کن (2044)

جانا بیار باده و بختم بلند کن
زان حلقه‌های زلف دلم را کمند کن

مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم
آتش بیار و چارهٔ مشتی سپند کن

زان جام بی‌دریغ در اندیشه‌ها بریز
در بیخودی سزای دل خودپسند کن

ای غم، برو برو، بر مستانت کار نیست
آن را که هوشیار بیابی گزند کن

مستان مسلّمند ز اندیشه‌ها و غم
آن کو نشد مسلّم او را نژند کن

ای جان مست مجلس «اَبرارَ یَشرَبونَ»
بر گربهٔ اسیر هوا ریش خند کن

ریش همه به دست اجل بین و رحم کن
از مرگ وارهان همه را سودمند کن

عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت
با شیرگیر مست مگو ترک پند کن

در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین
ما را سوار اشقر و پشت سمند کن

یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست
با او حساب دفتر هفتاد و اند کن

ای طبع روسیاه سوی هند باز رو
وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن

آن جا که مست گشتی، بنشین، مقیم شو
و آن‌جا که باده خوردی آن‌جا فکند کن

در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست
آن‌گاه سر در آخُر این گوسفند کن

خواهی که شاهدان فلک جلوه‌گر شوند
دل را حریف صیقل آیینه رند کن

ای دل خموش کن همه بی‌حرف گو سخن
بی‌لب حدیث عالم بی‌چون و چند کن

تو آب روشنی تو در این آب گل مکن (2045)

تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
دل را مپوش پردهٔ دل را تو دل مکن

پاکان به گرد در به تماشا نشسته‌اند
دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن

دل نعره می‌زند که بکش خویش را ز عشق
ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن

مس را که زر کنند یکی علم دیگر است
زین‌ها که می‌کنی نشود زر بهل مکن

دوری بگشت این تن کز دل بگشته‌ای
سی سال دور باشد سی را چهل مکن

چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد
این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن

هنگامه‌هاست در ره هر جا مه‌ای است رو
بی‌گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن

مستی و عاشقی و جوانی و جنس این (2046)

مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
آمد بهار خرم و گشتند همنشین

صورت نداشتند مصور شدند خوش
یعنی مخیلات مصورشده ببین

دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید
در دیده اندرآید صورت شود یقین

تبلی السرایر است و قیامت میان باغ
دل‌ها همی‌نمایند آن دلبران چین

یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست
تا کی نهان بود دل تو در میان طین

ایاک نعبد است زمستان دعای باغ
در نوبهار گوید ایاک نستعین

ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم
بگشا در طرب مگذارم دگر حزین

ایاک نستعین که ز پری میوه‌ها
اشکسته می‌شوم نگهم دار ای معین

هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب
نرگس چه خیره می‌نگرد سوی یاسمین

سوسن زبان برون کند افسوس می‌کند
گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین

یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا
نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین

سر چپ و راست می‌فکند سنبل از خمار
اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین

سبزه پیاده می‌دود اندر رکاب سرو
غنچه نهان همی‌کند از چشم بد جبین

بید پیاده بر لب جو اندر آینه
حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین

اول فشاندنی است که تا جمع آورد
وآنگه کند نثار درافشان واپسین

در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار
مرغان چو مطربان بسرایند آفرین

آن میر مطربان که ورا نام بلبل است
مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین

گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت
گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین

شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب
کی صید کرد از عدم آورد بر زمین

یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان
کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین

ما چند صورتیم یزک وار آمده
نک می‌رسند لشکر خوبان از آن کمین

یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان
شیرین لبان رسند ز دریای انگبین

نک نامه‌شان رسید به خرما و نیشکر
و آن نار دانه دانه و بی‌هیچ دانه بین

ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت
مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین

انگور دیر آمد زیرا پیاده بود
دیر آ و پخته آ که توی فتنه‌ ای مهین

ای آخرین سابق و ای ختم میوه‌ها
وی چنگ درزده تو به حبل الله متین

شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس
چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین

اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات
تلخی بلای توست چو خار ترنگبین

ای عارف معارف و ای واصل اصول
ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین

از دست توست خربزه در خانه‌ای نهان
در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین

از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت
آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین

چون گوش تو نداشت ببستند گردنش
گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین

فی جیدها ببست خدا حبل من مسد
زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین

گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود
از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین

ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج
بی‌گوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین

حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر
مردم ز راه گوش شود فربه و سمین

باقیش برنویسد آن شهریار لوح
نقاش چین بگوید تو نقش‌ها مچین

نقاش چین بگفتم آن روح محض را
آن خسرو یگانه تبریز شمس دین

می‌آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن (2047)

می‌آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
برکنده‌ای به خشم دل از یار مهربان

از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت
پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان

زان تیرهای غمزه خشمین که می‌زنی
صد قامت چو تیر خمیده‌ست چون کمان

از پرسشم ز خشم لب لعل بسته‌ای
جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان

لطف تو نردبان بده بر بام دولتی
ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان

این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان
ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان

یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی
نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان

جانا به حق آن شب کان زلف جعد را
در گردنم درافکن و سرمست می‌کشان

تا جان باسعادت غلطان همی‌رود
چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان

کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین
تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان