دیوان شمس

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست (118)

آن بت که جمال و زینت مجلس ماست
در مجلس ما نیست ندانیم کجاست

سرویست بلند و قامتی دارد راست
کز قامت او قیامت از ما برخاست

آن پیش روی که جان او پیش صف است (119)

آن پیش روی که جان او پیش صف است
داند که تو بحری و جهان همچو کفست

بی‌دف و نیی، رقص کند عاشق تو
امشب چه کند که هر طرف نای و دفست

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است (120)

آن تلخ سخنها که چنان دل شکن است
انصاف بده چه لایق آن دهن است

شیرین لب او تلخ نگفتی هرگز
این بی‌نمکی ز شور بختی منست

آنجا که توی همه غم و جنگ و جفاست (121)

آنجا که توی همه غم و جنگ و جفاست
چون غرقهٔ ما شدی همه لطف و وفاست

گر راست شوی هر آنچه ماراست تراست
ور راست نه‌ای چپ ترا گیرم راست

آن جان که از او دلبر ما شادانست (122)

آن جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و لبش خندان است

اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است (123)

آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است
وان صورت پنهان که طرب را روز است

امروز چو با ما است درو آویزیم
دی رفت و پریر رفت که روز امروز است

آن چشم فراز از پی تاب شده است (124)

آن چشم فراز از پی تاب شده است
تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است

صد آب ز چشم ما روان کردی دی
امروز نگر که صد روان آب شده است

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است (125)

آن چشم که خون گشت غم او را جفت است
زو خواب طمع مدار کو کی خفته است

پندارد کاین نیز نهایت دارد
ای بیخبر از عشق که این را گفته است

آن چیست کز او سماعها را شرف است (126)

آن چیست کز او سماعها را شرف است
وان چیست که چون رود محل تلف است

می‌آید و میرود نهان تا دانند
کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است

آن چیست که لذتست از او در صورت (127)

آن چیست که لذتست از او در صورت
وان چیست که بی‌او است مکدر صورت

یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز
یک لحظه ز لامکان زند بر صورت