دیوان شمس

امشب شب آنست که جان شبهاست (168)

امشب شب آنست که جان شبهاست
امشب شب آنست که حاجات رواست

امشب شب بخشایش و انعام و عطاست
امشب شب آنست که همراز خداست

امشب شب من بسی ضعیف و زار است (169)

امشب شب من بسی ضعیف و زار است
امشب شب پرداختن اسرار است

اسرار دلم جمله خیال یار است
ای شب بگذر زود که ما را کار است

امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست (170)

امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست
میگردم تا بصبح در خانهٔ دوست

زیرا که بهر صبوح موسوم شده است
کاین کاسهٔ سر بدست پیمانهٔ اوست

امشب هردل که همچو مه در طلب است (171)

امشب هردل که همچو مه در طلب است
مانندهٔ زهره او حریف طرب است

از آرزوی لبش مرا جان بلب است
ایزد داند خموش کاین شب چه شب است

اندر دل من درون و بیرون همه او است (172)

اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست

اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد
بی‌چون باشد وجود من چون همه اوست

اندر سر ما همت کاری دگر است (173)

اندر سر ما همت کاری دگر است
معشوقهٔ خوب ما نگاری دگر است

والله که بعشق نیز قانع نشویم
ما را پس از این خزان بهاری دگر است

انصاف بده که عشق نیکوکار است (174)

انصاف بده که عشق نیکوکار است
زانست خلل که طبع بدکردار است

تو شهوت خویش را لقب عشق نهی
از شهوت تا به عشق ره بسیار است

او پاک شده است و خام ار در حرم است (175)

او پاک شده است و خام ار در حرم است
در کیسه بدان رود که نقد درم است

قلاب نشاید که شود با او یار
از ضد بجهد یکی اگر محترم است

ای آب حیات قطره از آب رخت (176)

ای آب حیات قطره از آب رخت
وی ماه فلک یک اثر از تاب رخت

گفتم که شب دراز خواهم مهتاب
آن شب شب زلف تست و مهتاب رخت

ای آمده بامداد شوریده و مست (177)

ای آمده بامداد شوریده و مست
پیداست که باده دوش گیرا بوده است

امروز خرابی و نه روز گشتست
مستک مستک بخانه اولیست نشست