دیوان شمس
ای آنکه درینجهان چو تو پاکی نیست
زیبا و لطیف و چست و چالاکی نیست
زین طعنه در اینراه بسی خواهد بود
با ما تو چگونهای دگر باکی نیست
ای بنده بدان که خواجهٔ شرق اینست
از ابر گهربار ازل برق اینست
تو هرچه بگویی از قیاسی گویی
او قصه ز دیده میکند فرق اینست
ای بیخبر از مغز شده غره بپوست
هشدار که در میان جان داری دوست
حس مغز تنست و مغز حست جانست
چون از تن و حس و جان گذشتی همه اوست
ای تن تو نمیری که چنان جان با تست
ای کفر طربفزا، که ایمان با تست
هرچند که از زن صفتان خسته شدی
مردی به صفت همت مردان با تست
ای جان جهان جان و جهان باقی نیست
جز عشق قدیم شاهد و ساقی نیست
بر کعبهٔ نیستی طوافی دارد
عاشق چو ز کعبه است آفاقی نیست
ای جان خبرت هست که جانان تو کیست
وی دل خبرت هست که مهمان تو کیست
ای تن که بهر حیله رهی میجویی
او میکشدت ببین که جویان تو کیست
ای جان ز دل تو بر دل من راهست
وز جستن آن راه دلم آگاه است
زیرا دل من چو آب صافیّ خوش است
آب صافی آینهدار ماه است
ای حسرت خوبان جهان روی خوشت
وی قبلهٔ زاهدان دو ابروی خوشت
از جمله صفات خویش عریان گشتم
تا غوطه خورم برهنه در جوی خوشت
ای خرمنت از سنبلهٔ آب حیات
انبار جهان پر است از تخم موات
ز انبار نخواهم که پر است از خیرات
بر خرمن خود نویسم امشب تو برات
ای خواجه ترا غم جمال و جاهست
و اندیشهٔ باغ و راغ و خرمنگاهست
ما سوختگان عالم توحیدیم
ما را سر لا اله الا الله است