دیوان شمس

این شکل سفالین تنم جام دلست (208)

این شکل سفالین تنم جام دلست
و اندیشهٔ پخته‌ام می خام دلست

این دانهٔ دانش همگی دام دلست
این من گفتم ولیک پیغام دلست

این عشق شهست و رایتش پیدا نیست (209)

این عشق شهست و رایتش پیدا نیست
قرآن حقست و آیتش پیدا نیست

هر عاشق از این صیاد تیری خورده است
خون میرود و جراحتش پیدا نیست

این غمزه که می‌زنی ز نوری دگر است (210)

این غمزه که می‌زنی ز نوری دگر است
و اندیشه که می‌کنی عبوری دگر است

هرچند دهن زدن ز شیرینی اوست
این دست که می‌زنی ز شوری دگر است

این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست (211)

این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست

وین دل که در این قالب من هر شب و روز
با من ز برای او به جنگست ز چیست

این فصل بهار نیست فصلی دگر است (212)

این فصل بهار نیست فصلی دگر است
مخموری هر چشم ز وصلی دگر است

هرچند که جمله شاخ‌ها رقصانند
جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است

این گرمابه که خانهٔ دیوانست (213)

این گرمابه که خانهٔ دیوانست
خلوتگه و آرامگه شیطانست

دروی پریی، پری رخی پنهانست
پس کفر یقین کمینگه ایمانست

این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست (214)

این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
وین باده به جز در قدح سودا نیست

تو آمده‌ای که بادهٔ من ریزی
من آن باشم که باده‌ام پیدا نیست

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست (215)

این من نه منم آنکه منم گوئی کیست
گویا نه منم در دهنم گوئی کیست

من پیرهنی بیش نیم سر تا پای
آن کس که منش پیرهنم گوئی کیست

این نعره عاشقان ، ز شمع طرب است (216)

این نعره عاشقان ، ز شمع طرب است
شمع آمد و پروانه خموش ، این عجب است

اینک شمعی که برتر از روز و شب است
بشتاب تو جان ، که شمعِ دل جان طلب است

این همدم اندرون که دم میدهدت (217)

این همدم اندرون که دم میدهدت
امید رسیدن به حرم می‌دهدت

تو تا دم آخرین دم او میخور
کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت