دیوان شمس
سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست
دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست
آنکس که شد آشنای دل از ره درد
با خویشتنش هزار بیگانگیست
سلطان ملاحت، مه موزون منست
در سلسلهاش، این دل مفتون منست
بر خاک درش، خون جگر میریزم
هرچند که خاکِ آن به از خون منست
سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت
در عالم حسن آب زلف تو نداشت
هر چند که لاف آبداری میزد
پیچید بس و تاب زلف تو نداشت
شاگرد تو است دل که عشق آموز است
مانندهٔ شب گرفته پای روز است
هرجا که روم صورت عشق است بپیش
زیرا روغن در پی روغن سوز است
شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
وانشب که به از هزار مه بود برفت
گر باز آید مرا نبیند تو بگوی
کو همچو شما بر سر ره بود برفت
شب رو که شبت راهبر اسرار است
زیرا که نهان ز دیدهٔ اغیار است
دل عشقآلود و دیدهها خوابآلود
تا صبح جمال یار ما را کار استش
شمشیر ازل بدست مردان خداست
گوی ابدی در خم چوگان خداست
آن تن که چو کوه طور روشن آید
نور خود از او طلب که او کان خداست
شمعی که در اینخانه بدی خانه کجاست
در دیده بد امروز میان دلهاست
در دل چو خیال خوش نشست و برخاست
نی نی که ز دل نرفت هم در دل ما است
صد بار بگفتمت، چه هشیار و چه مست
شوخی مکن و مزن به هر شاخی دست
از بس که دلت به این و آن درپیوست
آب تو برفت و آتش ما بنشست
عاشق نبوَد آن که سبُک چون جان نیست
شب همچو ستاره گرد مه گردان نیست
از من بشنو، این سخنِ بهتان نیست
بیباد و هوا رقص علَم امکان نیست