دیوان شمس

گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت (379)

گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت
تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت

می طعنه زنند دشمنانم شب و روز
کز پای درآمدی و دستت نگرفت

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست (380)

کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
جان رفت چه جای کفش و دستار منست

تو نیز برو دلا که این کار تو نیست
این کار منست کار من است کار منست

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست (381)

کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست
کس نیست که اندر سرش این سودا نیست

سررشتهٔ آن ذوق کزو خیزد شوق
پیداست که هست آن ولی پیدا نیست

گفتار تو زر و نعلت ار زرین است (382)

گفتار تو زر و نعلت ار زرین است
یک حبه به نزد کس نَیَرزی اینست

اسبی که بهاش کم گر از زر زین است
آنرا تو برای ره نَوَرزی این است

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است (383)

گفتا که بیا سماع در کار شده‌است
گفتم که برو که بنده بیمار شده‌است

گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی
کان فتنه هردو کون بیدار شده‌است

گفتا که شکست توبه بازآمد مست (384)

گفتا که شکست توبه بازآمد مست
چون دید مرا مست بهم برزد دست

چون شیشه گریست توبهٔ ما پیوست
دشوار توان کردن و آسان بشکست

گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت (385)

گفتم بجهم همچو کبوتر ز کفت
گفت ار بجهی کند غمم مستخفت

گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت
گفت از تلف منست عزو شرفت

گفتم چشمم که هست خاک کویت (386)

گفتم چشمم که هست خاک کویت
پرآب مدار بی‌رخ نیکویت

گفتا که نه کس بود که در دولت من
از من همه عمر باشد آب رویت

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست (387)

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست
گفتا که بهای بوسهٔ ما جانست

دل آمد و در پهلوی جان گشت روان
یعنی که بیا بیع و بها ارزانست

گفتم عشقت مرا بت و خویش منست (388)

گفتم عشقت مرا بت و خویش منست
غم نیست غم از دل بداندیش منست

گفتا بکمان و تیر خود می‌نازی
گستاخ مَیَنداز گرو پیش منست