دیوان شمس

منصور حلاجی که اناالحق میگفت (419)

منصور حلاجی که اناالحق میگفت
خاک همه ره به نوک مژگان می‌رفت

درقلزم نیستی خود غوطه بخورد
آنکه پس از آن در اناالحق می‌سفت

من کوهم و قال من صدای یار است (420)

من کوهم و قال من صدای یار است
من نقشم و نقشبندم آن دلدار است

چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید
می‌پنداری که گفت من گفتار است

من محو خدایم و خدا آن منست (421)

من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست

سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست

میدان که درون تو مثال غاریست (422)

میدان که درون تو مثال غاریست
واندر پس آنغار عجب بازاریست

هرکس یاری گرفت و کاری بگزید
این یار نهانیست عجایب یاریست

می‌گرییم زار و یار گوید زرقست (423)

می‌گرییم زار و یار گوید زرقست
چون زرق بود که دیده در خون غرقست

تو پنداری که هر دلی چون دل تست
نی نی صنما میان دلها فرقست

می‌گفت یکی پری که او ناپیداست (424)

می‌گفت یکی پری که او ناپیداست
کان جان که مقدست است از جای کجاست

آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست
بی‌کام و دهان روزه‌گشائی او راست

مینال که آن ناله شنو همسایه است (425)

مینال که آن ناله شنو همسایه است
مینال که بانک طفل مهر دایه است

هرچند که آن دایهٔ جان خودرایه است
مینال که ناله عشق را سرمایه است

ناگاه بروئید یکی شاخ نبات (426)

ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
ناگاه بجوشید چنین آب حیات

ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات
شادی روان مصطفی را صلوات

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست (427)

ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست
جام می لعل نوش کرده بنشست

از دیدن و از گرفتن زلف چو شست
رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست (428)

نه چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست

اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست
ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست