دیوان شمس
نی با تو دمی نشستنم سامانست
نی بی تو دمی زیستنم امکانست
اندیشه در این واقعه سرگردانست
این واقعه نیست درد بی درمانست
نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشت
نی بیدل و زهره ره نگه بتوان داشت
در سنگستان قرابه آنکس ببرد
کز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت
هان ای دل خسته روز مردانگیست
در عشق توم چه جای بیگانگیست
هر چیز که در تصرف عقل آید
بگذار کنون که وقت دیوانگیست
هجران خواهی طریق عشاقانست
وانکو ماهیست جای او عمانست
گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید
آن ذره که او سایه نخواهد جانست
هر جان عزیز کو شناسای رهست
داند که هر آنچه آید از کارگه است
بر زادهٔ چرخ و چرخ چون جرم نهی
کاین چرخ ز گردیدن خود بیگنه است
هر جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و دلش خندانست
اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست
هر چند به حلم یار ما جورکش است
لیکن زاری عاشقان نیز خوش است
جان عاشق چون گلستان میخندد
تن میلرزد چو برگ گوئی تبش است
هر چند شکر لذّت جان و جگر است
آن خود دگر است و شکرِ او دگر است
گفتم که از آن نیشکرم افزون کن
گفتا نه یقین است که آن نیشکر است
هرچند فراق پشت امید شکست
هرچند جفا دو دست آمال ببست
نومید نمیشود دل عاشق مست
مردم برسد به هر چه همت دربست
هرچند که بار آن شترها شکر است
آن اشتر مست چشم او خود دگر است
چشمش مست است و او ز چشمش بتر است
او از مستی ز چشم خود بیخبر است