دیوان شمس

آن نزدیکی که دلستان را باشد (499)

آن نزدیکی که دلستان را باشد
من ظن نبرم که نیز جان را باشد

والله نکنم یاد مر او را هرگز
زانروی که یاد غایبان را باشد

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد (500)

آن وسوسه‌ای که شرمها را ببرد
آن داهیه‌ای که بندها را بدرد

چون سیر برهنه گردد از رسم جهان
در عشق جهان را به پیازی نخرد

آنها که بآتش خزان سوخته‌اند (501)

آنها که بآتش خزان سوخته‌اند
وز لطف بهار چشمشان دوخته‌اند

اکنون همه را خلعت تو دوخته‌اند
شیوه‌گری و غنج درآموخته‌اند

آنها که به کوی عارفان افتادند (502)

آنها که به کوی عارفان افتادند
با نفخهٔ صور چابک و دلشادند

قومی به فدای نفس تن در دادند
قومی ز خود و جهان و جان آزادند

آنها که چو آب صافی و ساده روند (503)

آنها که چو آب صافی و ساده روند
اندر رگ و مغز خلق چون باده روند

من پای کشیدم و دراز افتادم
اندر کشتی دراز افتاده روند

آنها که دل از الست مست آوردند (504)

آنها که دل از الست مست آوردند
جانرا ز عدم عشق‌پرست آوردند

از دل بنهادند قدم بر سر جان
تا یک دل پر درد بدست آوردند

آنها که شب و روز ترا بر اثرند (505)

آنها که شب و روز ترا بر اثرند
صیاد نهانند ولی مختصرند

با هر که بسازی تو از آنت ببرند
گر خود نروی کشان کشانت ببرند

آن یار که از طبیب دل برباید (506)

آن یار که از طبیب دل برباید
او را دارو طبیب چون فرماید

یک ذره ز حسن خویش اگر بنماید
والله که طبیب را طبیبی باید

آهو بدود چو در پیش سگ بیند (508)

آهو بدود چو در پیش سگ بیند
بر اسب دونده حمله و تک بیند

چندان بدود که در تنش رگ بیند
زیرا که صلاح خود در این یک بیند

اجری ده ارواحی و سلطان ابد (509)

اجری ده ارواحی و سلطان ابد
گرچه بلقب بهاء دینی و ولد

بگذار که ساغر وفا در شکند
چون شیشه شکست پای مستان بخلدش