دیوان شمس

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد (489)

آن کس که بر آتش جهانم بنهاد
صد گونه زبانه بر زبانم بنهاد

چون شش جهتم شعلهٔ آتش بگرفت
آه کردم و دست بر دهانم بنهاد

آن کس که ترا بیند و خندان نشود (490)

آن کس که ترا بیند و خندان نشود
وز حیرت تو گشاده دندان نشود

چندانکه بود هزار چندان نشود
جز کاهگل و کلوخ زندان نشود

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند (491)

آن کس که ترا شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بدهی
دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند

آن کس که از آب و گل نگاری دارد (492)

آن کس که از آب و گل نگاری دارد
روزی به وصال او قراری دارد

ای نادره آنکه زاب و گل بیرون شد
کو چون تو غریب شهریاری دارد

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد (493)

آن کس که ز چرخ نیم نانی دارد
وز بهر مقام آشیانی دارد

نی طالب کس بود نه مطلوب کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد

آن کس که ز دل دم اناالحق میزد (494)

آن کس که ز دل دم اناالحق میزد
امروز بر این رسن معلق میزد

وانکس که ز چشم سحر مطلق میزد
بر خود ز غمت هزار گون دق میزد

آن کس که مرا به صدق اقرار کند (495)

آن کس که مرا به صدق اقرار کند
چون لعبتگان مرا به بازار کند

بیزارم از آن کار و نیم بازاری
من بندهٔ آن کسم که انکار کند

آن کیست که بیرون درون مینگرد (496)

آن کیست که بیرون درون مینگرد
در اهل جنون به صد فسون مینگرد

وز دیده نگر که دیده چون مینگرد
و آن کیست که از دیده برون مینگرد

آن لحظه که آن سرو روانم برسید (497)

آن لحظه که آن سرو روانم برسید
تن زد تنم از شرم چو جانم برسید

او چونکه چنان بود چنانم برسید
من چونکه چنین نیم بدانم برسید

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد (498)

آن لحظه که از پیرهنت بوی رسد
من خود چه کسم چرخ و فلک جامه درد

آن پیرهن یوسف خوشبوی کجاست
کامروز ز پیراهن تو بوی برد