دیوان شمس

خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد (650)

خواهم که دلم با غم هم‌خو باشد
گر دست دهد غمش چه نیکو باشد

هان ای دل بی‌دل غم او دربر گیر
تا چشم زنی خود غم او او باشد

خورشید که باشد که بروی تو رسد (651)

خورشید که باشد که بروی تو رسد
یا باد سبک سر که به موی تو رسد

عقلی که کند خواجه گهی شهر وجود
دیوانه شود چون سر کوی تو رسد

خورشید که در خانه بقا می نکند (652)

خورشید که در خانه بقا می نکند
می‌گردد جابجا و جا می نکند

آن نرو به جز قصد هوا می‌نکند
می‌گوید کاصل ما خطا می نکند

خورشید مگر بسته به پیشت میرد (653)

خورشید مگر بسته به پیشت میرد
وان ماه جگر خسته به پیشت میرد

وان سرو و گل رسته به پیشت میرد
وین دلشده پیوسته به پیشت میرد

خوش عادت خوش خو که محمد دارد (654)

خوش عادت خوش خو که محمد دارد
ما را شب تیره بینوا نگذارد

بنوازد آن رباب را تا به سحر
ور خواب آید گلوش را بفشارد

خون دل عاشقان چو جیحون گردد (655)

خون دل عاشقان چو جیحون گردد
عاشق چو کفی بر سر آن خون گردد

جسم تو چو آسیا و آبش عشق است
چون آب نباشد آسیا چون گردد

دامان جلال تو ز دستم نشود (656)

دامان جلال تو ز دستم نشود
سودای تو از دماغ مستم نشود

گوئیکه مرا چنانکه هستی بنمای
گر بنمایم چنانکه هستم نشود

دانی صوفی بهر چه بسیار خورد (657)

دانی صوفی بهر چه بسیار خورد
زیرا که بایام یکی بار خورد

بگذار که تا این گل و گلزار خورد
تا چند چو اشتران ز غم خار خورد

در باغ آیید و سبز پوشان نگرید (658)

در باغ آیید و سبز پوشان نگرید
هر گوشه دکان گل فروشان نگرید

میخندد گل به بلبلان می‌گوید
خاموش شوید و در خموشان نگرید

در باغ هزار شاهد مهرو بود (659)

در باغ هزار شاهد مهرو بود
گلها و بنفشه‌های مشکین بو بود

وان آب زره زره که اندر جو بود
این جمله بهانه بود و او خود او بود