دیوان شمس

سر مستان را ز محتسب ترسانند (730)

سر مستان را ز محتسب ترسانند
شد محتسب مست همه میدانند

این مردم شهر ما اگر مردانند
این مستان را چرا گرو نستانند

سرویکه ز باغ پاکبازان باشد (731)

سرویکه ز باغ پاکبازان باشد
هم سرکش و هم سرخوش و نازان باشد

گر سر کشد او ز سرکشان میرسدش
کاندر سر او غرور بازان باشد

سرهای درختان گل تر می‌چینند (732)

سرهای درختان گل تر می‌چینند
و اندر دل خود کان گهر می‌بینند

چون بر سر پایند که با بی‌برگی
نومید نگردند و ز پا می‌شینند

سرهای درختان گل رعنا چیدند (733)

سرهای درختان گل رعنا چیدند
آن یعقوبان یوسف خود را دیدند

ایام زمستان چو سیه پوشیدند
آخر ز پس نوحه‌گری خندیدند

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد (734)

سودای ترا بهانه‌ای بس باشد
مستان ترا ترانه‌ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه‌ای بس باشد

سوز دل عاشقان شررها دارد (735)

سوز دل عاشقان شررها دارد
درد دل بی‌دلان اثرها دارد

نشنیدستی که آه دلسوختگان
بر حضرت رحمت گذرها دارد

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد (736)

شاد آنکه جمال ماهتابش ببرد
ساقی کرم مست و خرابش ببرد

می‌آید آب دیده می‌ناید خواب
ترسد که اگر بیاید آبش ببرد

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید (737)

شاد آنکه ز دور ما یار ما بنماید
چون بچهٔ خرد آستین برخاید

چون دید مرا کنار را بگشاید
چون باز جهد مرغ دلم برباید

شادی همه طالبان که مطلوب رسید (738)

شادی همه طالبان که مطلوب رسید
داد ای همه عاشقان که محبوب رسید

آن صحت رنجهای ایوب رسید
آن یوسف صد هزار یعقوب رسید

شادم که غم تو در دل من گنجد (739)

شادم که غم تو در دل من گنجد
زیرا که غمت بجای روشن گنجد

آن غم که نگنجد در افلاک و زمین
اندر دل چون چشمهٔ سوزن گنجد