دیوان شمس

صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد (750)

صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد
دریاب که از کوی فلان می‌گذرد

برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد
بوئی بستان که کاروان می‌گذرد

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد (751)

صد بار ز سر برفت عقلم و آمد
تا کی ز می شیفتگان آشامد

از کار بماندم وز بیکاری نیز
تا عاقبت کار کجا انجامد

صد سال بقای آن بت مهوش باد (752)

صد سال بقای آن بت مهوش باد
تیر غم او دل من ترکش باد

بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من
یارب که دعا کرد که خاکش خوش باد

صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد (753)

صد مرحله زانسوی خرد خواهم شد
فارغ ز وجود نیک و بد خواهم شد

از بس خوبی که در پس پرده منم
ای بیخبران عاشق خود خواهم شد

طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرند (754)

طاوس نه‌ای که بر جمالت نگرند
سیمرغ نه‌ای که بیتو نام تو برند

شهباز نه‌ای که از شکار تو چرند
آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند

عارف چو گل و جز گل خندان نبود (755)

عارف چو گل و جز گل خندان نبود
تلخی نکند عادت قند آن نبود

مصباح زجاجه است جان عارف
پس شیشه بود زجاجه سندان نبود

هر دل که درو مهر تو پنهان نبود (756)

هر دل که درو مهر تو پنهان نبود
کافر بود آن دل و مسلمان نبود

شهری که درو هیبت سلطان نبود
ویران شده گیر اگرچه ویران نبود

عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود (757)

عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود
در مذهب عشق کفر و ایمان نبود

در عشق تن و عقل و دل و جان نبود
هرکس که چنین نگشت او آن نبود

عاشق که بناز و ناز کی فرد بود (758)

عاشق که بناز و ناز کی فرد بود
در مذهب عاشقی جوانمرد بود

بر دلشدگان چه ناز در خورد بود
یعقوب که یوسفی کند سرد بود

عاشق که تواضع ننماید چکند (759)

عاشق که تواضع ننماید چکند
شبها که بکوی تو نیاید چکند

گر بوسه زند زلف ترا تیره مشو
دیوانه که زنجیر نخاید چکند