رباعی

من یک جانم که صد هزار است تنم (1355)

من یک جانم که صد هزار است تنم
چه جان و چه تن که هر دو هم خویشتنم

خود را به تکلف دگری ساخته‌ام
تا خوش باشد آن دیگری را که منم

مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم (1356)

مهتاب بلند گشت و ما پست شدیم
معشوق به هوش آمد و ما مست شدیم

ای جان جهان هرچه از این پس شمری
بر دست مگیر زانکه از دست شدیم

می‌پنداری که از غمانت رستم (1357)

می‌پنداری که از غمانت رستم
یا بی‌تو صبور گشتم و بنشستم

یارب مرسان به هیچ شادی دستم
گر یک نفس از غم تو خالی هستم

می‌پنداری که من به فرمان خودم (1358)

می‌پنداری که من به فرمان خودم
یا یک نفس و نیم نفس آن خودم

مانند قلم پیش قلمران خودم
چون گوی اسیر خم چوگان خودم

می‌گوید دف که هان بزن بر رویم (1359)

می‌گوید دف که هان بزن بر رویم
چندانکه زنی حدیث دیگر گویم

من عاشقم و چو عاشقان خوشخویم
ور رحم کنی زخم زنی این گویم

ناساز از آنیم که سازی داریم (1360)

ناساز از آنیم که سازی داریم
بد خوی از آنیم که نازی داریم

در صورت جغد شاهبازی داریم
در عین فنا عمر درازی داریم

نی از پیِ کسب سوی بازار شویم (1361)

نی از پیِ کسب سوی بازار شویم
نی چون دهقان خوشهٔ گندم درَویم

نی از پی وقف بندهٔ وقف شویم
ما وقف تو، ما وقف تو، ما وقف توایم

نی دست که در مصاف خونریز کنم (1362)

نی دست که در مصاف خونریز کنم
نی پای که در صبر قدم تیز کنم

نی رحم تو را که با رهی در سازی
نی عقل مرا که از تو پرهیز کنم

نی سخرهٔ آسمان پیروزه شوم (1363)

نی سخرهٔ آسمان پیروزه شوم
نی شیفتهٔ شاهد ده روزه شوم

در روزه چو روزی‌دهٔ بی‌واسطه‌ای
پس حلقه به گوش و بندهٔ روزه شوم

هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم (1364)

هر گه که دل از خلق جدا می‌بینم
احوال وجود با نوا می‌بینم

وان لحظه که بی‌خود نفَسی بنشینم
عالَم همه سر به سر تو را می‌بینم