رباعی

در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین (1465)

در دیدهٔ ما نگر جمال حق بین
کاین عین حقیقت است و انوار یقین

حق نیز جمال خویش در ما بیند
وین فاش مکن که خونت ریزد به زمین

در راه نیاز فرد باید بودن (1466)

در راه نیاز فرد باید بودن
پیوسته حریص درد باید بودن

مردی نبود گریختن سوی وصال
هنگام فراق مرد باید بودن

در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن (1467)

در عشق تو شوخ و شنگ باید بودن
مردانه و مرد رنگ باید بودن

با جان خودم به جنگ باید بودن
ور نی به هزار ننگ باید بودن

دل از طلب خوبی بی‌چون گشتن (1468)

دل از طلب خوبی بی‌چون گشتن
دریا خواهد شدن ز افزون گشتن

دل خون شد و شکر می‌کند زانکه بسی
دل‌ها خون شد در هوس خون گشتن

دل باغ نهانست و درختان پنهان (1469)

دل باغ نهانست و درختان پنهان
صد سان بنماید او و خود او یکسان

بحریست محیط بیحد و بی‌پایان
صد موج زند موج درون هرجان

دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون (1470)

دل برد ز من دوش به صد عشق و فسون
بشکافت و بدید پر زخون بود درون

فرمود در آتشش نهادن حالی
یعنی که نپخته است از آنست پر خون

دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان (1471)

دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان
وز عید تو شد شاد و همایون رمضان

وانگه عمل کمان به مو وابسته است
گر مو شود اندیشه نگنجد به میان

دلها مثل رباب و عشق تو کمان (1472)

دلها مثل رباب و عشق تو کمان
زامد شد این کمانچه دلها نالان

وانگه عمل کمان به مو وابسته است
گر مو شود اندیشه نگنجد به میان

دوش آنچه برفت در میان تو و من (1473)

دوش آنچه برفت در میان تو و من
نتوان بنوشتن و نه بتوان گفتن

روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن
افسانه کند از آن شکنهای کفن

دوشست دیدم یار جدائی جویان (1474)

دوشست دیدم یار جدائی جویان
با من به جفا و کین جدا شو گریان

امروز چنانم که جدا گشته ز جان
رخسارهٔ خود به خون فرقت شویان