رباعی

ای دوست ز من طمع مکن غمخواری (1737)

ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
جز مستی و جز شنگی و جز خماری

ما را چو خدا برای این آوردست
خصم خردیم و دشمن هشیاری

ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی (1738)

ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی
ای دل تو این واقعه خون می‌نشوی

ای جان چو به لب رسیدی از قالب من
آخر بچه خوشدلی برون می‌نشوی

ای روی ترا پیشه جهان‌آرائی (1739)

ای روی ترا پیشه جهان‌آرائی
وی زلف ترا قاعده عنبر سائی

آن سلسلهٔ سحر ترا، آن شاید
کش می‌گزی و می‌کنی و می‌خایی

ای ساقی از آن باده که اول دادی (1740)

ای ساقی از آن باده که اول دادی
رطلی دو درانداز و بیفزا شادی

یا چاشنیی از آن نبایست نمود
یا مست و خراب کن چو سر بگشادی

ای ساقی جان که سرده ایامی (1741)

ای ساقی جان که سرده ایامی
آرام دل خستهٔ بی‌آرامی

مستان تو امروز همه مخمورند
آخر به تو بازگردد این بدنامی

ای سر سبب اندر سبب اندر سببی (1742)

ای سر سبب اندر سبب اندر سببی
وی تن عجب اندر عجب اندر عجبی

ای دل طلب اندر طلب اندر طلبی
وی جان طرب اندر طرب اندر طربی

ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجی (1743)

ای شاخ گلی که از صبا می‌رنجی
ور زانکه گلی تو پس چرا می‌رنجی

آخر نه صبا مشاطهٔ گل باشد
این طرفه که از لطف خدا می‌رنجی

ای شادی راز تو هزاران شادی (1744)

ای شادی راز تو هزاران شادی
وز تو به خرابات هزار آبادی

وان سرو چمن را که کمین بندهٔ تست
از خدمتت آزاد و هزار آزادی

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری (1745)

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری
کاین شش صفت از اهل صفا می‌داری

شبخیزی و نور چهره و زردی روی
سوز دل و اشک دیده و بیداری

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی (1746)

ای صاف که می شور و چنین می‌گردی
بنشین و مگرد اگر چنین می‌گردی

جانا ز طلب هر دو قدم ریش شده
تو بر قدم باز پسین می‌گردی