رباعی

این شاخ شکوفه بارگیرد روزی (1757)

این شاخ شکوفه بارگیرد روزی
وین باز طلب شکار گیرد روزی

می‌آید و میرود خیالش بر تو
تا چند رود قرار گیرد روزی

ای نرگس بی‌چشم و دهن حیرانی (1758)

ای نرگس بی‌چشم و دهن حیرانی
در روی عروسان چمن حیرانی

نی در غلطم تو با عروسان چمن
ز اندیشهٔ پوشیدهٔ من حیرانی

ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی (1759)

ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی
وی آینهٔ جمال شاهی که توئی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی

این عرصه که عرض آن ندارد طولی (1760)

این عرصه که عرض آن ندارد طولی
بگذار عمارتش بهر مجهولی

پولیست جهان که قیمتش نیست جوی
یا هست رباطی که نیرزد پولی

ای نفس عجب که با دلم همنفسی (1761)

ای نفس عجب که با دلم همنفسی
من بندهٔ آن صبح که خندان برسی

ای در دل شب چو روز آخر چه کسی
هم شحنه و دزد و خواجه و هم عسسی

ای نور دل و دیده و جانم چونی (1762)

ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی‌لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی‌رخ زرد من ندانم چونی

ای هیزم تو خشک نگردد روزی (1763)

ای هیزم تو خشک نگردد روزی
تا تو فتد ز آتش دلسوزی

تا خرقهٔ تن دری تو بی‌دل سوزی
عشق آموزی ز جان عشق آموزی

ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی (1764)

ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی
برخیزد رستخیز چون برخیزی

می‌ریز شراب را که خوش می‌ریزی
چون خویش چنین شدی چرا بگریزی

امروز بیا که سخت آراسته‌ای (1765)

امروز بیا که سخت آراسته‌ای
گوئی ز میان حسن برخاسته‌ای

بر چرخ برآی ماه را گوش بمال
در باغ درآ که سرو پیراسته‌ای

امروز ندانم بچه دست آمده‌ای (1766)

امروز ندانم بچه دست آمده‌ای
کز اول بامداد مست آمده‌ای

گر خون دلم خوری ز دستت ندهم
زیرا که به خون دل به دست آمده‌ای