رباعی
وقف است مرا عمر در این مشتاقی
احسنت زهی طراوت و رواقی
من کف نزنم تا تو نباشی مطرب
من می نخورم تا تو نباشی ساقی
هر پارهٔ خاک را چو ماهی کردی
وآنگه مه را قرینِ شاهی کردی
آخر ز فراقِ هر دو آهی کردی
زان آه بهسویِ خویش راهی کردی
هر روز پگاه خیمه بر جوی زنی
صد نقش، تو بر گلشنِ خوشبوی زنی
چون دف، دلِ ما سَماع آنگاه کُنَد
کِش هر نفسی هزار بر روی زنی
هر روز ز عاشقی و شیرینرایی
من عاشق را پیرهنی فرمایی
ای یوسفِ روزگار، ما یعقوبیم
پیراهنِ توست چشم را بینایی
هر روز یکی شور بر این جمع، زَنی
بنیادِ هزار عاقبت را بِکَنی
تا دورِ اَبَد، این دَوَران قائم بود
بر جانِ فقیران، کَرَم از تو، تو غنی
هرشب که به بنده همنشین میافتی
چون نورِ مهی که بر زمین میافتی
من بندهٔ چشمِ مستِ پُرخوابِ توام
آندم که چنان و اینچنین میافتی
هرگز به مزاجِ خود یکی دم نزنی
تا از دمِ خویش، گردنِ غم نزنی
هرچند ملولی تو، یقین است که تو
با اینکه ملولی، ز کسی کم نزنی
هرگز نَبُوَد میلِ تو کافراشت کُنی
تا عاشق آنی که فروداشت کُنی
بِسْمِ الله ناگفته تو گویی الحمد
ناآمده صبح از طمع، چاشت کُنی
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
آن یارِ وفادار کجا شد باری؟
گر پیش سگی شکر نهی خرواری
میلِ دل او بود سوی مُرداری
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
هرکس هنری دارد و هرکس کاری
ماییم و خیالِ یار و این گوشهٔ دل
چون احمد و بوبکر به گوشهٔ غاری