رباعی
هر لحظه مها پیشِ خودم میخوانی
احوال همیپرسی و خود میدانی
تو سروِ روانی و سخن، پیشِ تو باد
میگویم و سر به خیره میجنبانی
همدست همه دستزنانم کردی
دو گوش کشان همچو کمانم کردی
خاییده به هر دهان چو نانم کردی
فیالجمله چنان شد که چنانم کردی
هم دل به دلستانْت رساند روزی
هم جان سوی جانانْت رساند روزی
از دست مَدِه دامن دَردی که تو راست
کان دَرد به درمانْت رساند روزی
همسایگیِ مست فَزاید مستی
چون مست شَوی باز رهی از هستی
در رستهٔ مردان چو نشستی رَستی
بر باده زنی ز آب و آتش دستی
یادِ تو کُنَم، میانِ یادم باشی
لب بُگْشایم، در این گشادم باشی
گر شاد شوم، ضمیرِ شادم باشی
حیله طلبم، تو اوستادم باشی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگردِ که بودی که چنین استادی؟
خوبی و کَرَم را چو نکو بنیادی
ای دنیا را ز تو هزار آزادی
یکدم غمِ جان دار! غمِ نان تا کی؟
وز پرورشِ این تنِ نادان تا کی؟
اندر رهِ طبل اشکم و نای و گلو
این رنج ز نخ به ضربِ دندان تا کی؟
یک شفتالو از آن لبِ عَنّابی
پُر کرد جهان ز بویِ سیب و آبی
هم پردهٔ شب درید و هم پردهٔ روز
از عشقِ رخِ خویش زهی بیآبی
گفتم الف. او گفت الف گفتم با
گفتا پس با؟ گفتم تا. گفتا تا.
ناموخته باری زالف تا یا گفت:
مارا پس تا چه کار دیگر با یا !
دل برد ز من آن سر زلفین دو تا
دو چشم تو گشتند در این کار گوا
افسوس! چو این هر دو ز یاران تواند
پیداست چه برد خواهم از تو به جفا