رباعی
آن وقت که گلها به چمن میخندند
از بین هزار گل یکی برکندند
این با که بگویم چو ندانم خود نیز
اورا به که دادند و کا افکندند
رفتند حریفان که پریشان بودند
با مجلسیان محرم و خویشان بودند
مجلس تهی آمد زهمه تا دانیم
آن زمره که می خواست دل، ایشان بودند
بسی دانش از ستر تنم میدزدند
با دانش رزق دهنم میدزدند
آن دم که به خانهام نمییابندم
نز شیوه ی من، از سخنم میدزدند
روزی که حساب من و تو در نگرند
مارا به هوای دلمان کم شمرند
آسوده که در رواج بازار چنان
انرا که بخواهند، فروشنده و خرند
بودش همه با سوختهاش ناز و گزند
گفتم که به حرف آورمش دل دربند
سوی وی قاصدی فرا کردم، لیک
دل بود و شناختش، به بندش بفکند
ابجد به توام پندی خوش ای فرزند
بر چهره ی هیچ احمقی هیچ مخند
چندانکه به گندابی دست اندازی
گندش به سرآید و به تو دارد گند
گرچه دلم با تو دارد پیوند
ور چند جفا داشتنت نیست پسند
ورد من چون عراقی این است به لب:
خواهی همه راحتم رسان، خواه گزند
عارش که حدیث اهل دل گوش کند
فخرش که شنیده را فراموش کند،
افتاده به قیل و قال تا عجزش را
بر گفته ی خام خویش سر پوش کند
گرچه ترا زخویش دلخور نکند
دریا دل هر صدفی، در نکن
در خدمت پیر، گوش می باش، که جام
تا پیش نیاوری تهی، پر نکند
بگشاده کمان، کشیده بر دوش کمند
تا انکه کشاند آسان دربند؟
مسکین دل من، اگر حریفش نبود،
چون خواهم کرد با چنان جور پسند؟