رباعی
در مجلس عشّاق قراری دگر است
وین بادهٔ عشق را خماری دگر است
آن علم که در مدرسه حاصل کردند
کار دگر است و عشق کاری دگر است
در مرگ، حیاتِ اهل داد و دین است
وز مرگ، روانِ پاک را تمکین است
آن مرگ لقاست، نی جفا و کین است
نامرده همی میرد و مرگش این است
در من غمِ شب، کور چرا پیچیده است؟
کور است مگر؟ وَ یا که کورم دیده است؟
من بر فلکم، در آب و گل عکس منست
از آب کسی ستاره کی دزدیده است؟
در نِه قدم ار چه راه بیپایانست
کز دور نظاره، کارِ نامردانست
این راه ز زندگیِّ دل حاصل کن
کاین زندگیِ تن، صفتِ حیوانست
در نِه قدمی که چشمهٔ حیوانست
میگرد چو چرخ تا مهت گردانست
جانیست ترا بگرد حضرت گردان
این جان، گردان ز گردشِ آن جانست
در وصل، جمالش گلِ خندانِ منست
در هجر، خیالش دل و ایمانِ منست
دل با من و من با دل ازو در جنگیم
هریک گوئیم که آن صنم آنِ منست
درویشی و عاشقی به هم سلطانیست
گنجست غمِ عشق ولی پنهانیست
ویران کردم بدست خود خانهٔ دل
چون دانستم که گنج در ویرانیست
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست
اما دل و معشوق دو باشند خطاست
معشوق بهانه است و معبود خداست
هرکس که دو پنداشت جهود و ترساست
دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگِ رُخت زمانه زندانِ منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غمِ هجران تو بر جان منست
دلدار اگر مرا بِدِراند پوست
افغان نکنم نگویم این درد از اوست
ما را همه دشمنند و تنها او دوست
از دوست به دشمنان بنالم، نه نکوست