رباعی

درویش که اسرار جهان می‌بخشد (685)

درویش که اسرار جهان می‌بخشد
هردم ملکی به رایگان می‌بخشد

درویش کسی نیست که نان می‌طلبد
درویش کسی بود که جان می‌بخشد

در عشق توم وفا قرین می‌باید (686)

در عشق توم وفا قرین می‌باید
وصل تو گمانست، یقین می‌باید

کار من دل خواسته در خدمت تو
بد نیست ولیکن به ازین می‌باید

دریا نکند سیر مرا جو چه کند (687)

دریا نکند سیر مرا جو چه کند
گلشن چو نباشدم مرا بو چه کند

گر یار کرانه کرد او معذور است
من ماندم و صبر نیز تا او چه کند

دردی داری که بحر را پر دارد (688)

دردی داری که بحر را پر دارد
دردی که هزار بحر پر در دارد

خواهی که بیا پیش فرود آی ز خر
زانروی که روی خر به آخر دارد

دست تو به جود طعنه بر میغ زند (689)

دست تو به جود طعنه بر میغ زند
در معرکه تیغ گوهر آمیغ زند

از کار تو آفتاب را شرمی باد
کو تیغ تو دیده صبحدم تیغ زند

دشنام که از لب تو مهوش باشد (690)

دشنام که از لب تو مهوش باشد
چون لعل بود که اصلش آتش باشد

بر گوی که دشنام تو دلکش باشد
هر باد که بر گل گذرد خوش باشد

دل با هوس تو زاد و بودی دارد (691)

دل با هوس تو زاد و بودی دارد
با سایهٔ تو گفت و شنودی دارد

لاحول همی کنم ولیکن لاحول
در عشق گمان مکن که سودی دارد

دلتنگ مشو که دلگشائی آمد (692)

دلتنگ مشو که دلگشائی آمد
دل نیک نواز با نوائی آمد

غم را چو مگس شکست اکنون پر و بال
کز جانب قاف جان همائی آمد

دل جمله حکایت از بهار تو کند (693)

دل جمله حکایت از بهار تو کند
جان جمله حدیث لاله‌زار تو کند

مستی ز دو چشم پرخمار تو کند
تا خدمت لعل آبدار تو کند

دل داد مرا که دلستان را بزدم (694)

دل داد مرا که دلستان را بزدم
آن را که نواختم همان را بزدم

جانیکه بر آن زنده‌ام و خندانم
دیوانه شدم چنانکه جان را بزدم