رباعی

عارف چو گل و جز گل خندان نبود (755)

عارف چو گل و جز گل خندان نبود
تلخی نکند عادت قند آن نبود

مصباح زجاجه است جان عارف
پس شیشه بود زجاجه سندان نبود

هر دل که درو مهر تو پنهان نبود (756)

هر دل که درو مهر تو پنهان نبود
کافر بود آن دل و مسلمان نبود

شهری که درو هیبت سلطان نبود
ویران شده گیر اگرچه ویران نبود

عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود (757)

عاشق تو یقین دان که مسلمان نبود
در مذهب عشق کفر و ایمان نبود

در عشق تن و عقل و دل و جان نبود
هرکس که چنین نگشت او آن نبود

عاشق که بناز و ناز کی فرد بود (758)

عاشق که بناز و ناز کی فرد بود
در مذهب عاشقی جوانمرد بود

بر دلشدگان چه ناز در خورد بود
یعقوب که یوسفی کند سرد بود

عاشق که تواضع ننماید چکند (759)

عاشق که تواضع ننماید چکند
شبها که بکوی تو نیاید چکند

گر بوسه زند زلف ترا تیره مشو
دیوانه که زنجیر نخاید چکند

عشاق به یک دم دو جهان در بازند (760)

عشاق به یک دم دو جهان در بازند
صد ساله بقا به یک زمان دربازند

بر بوی دمی هزار منزل بروند
وز بهر دلی هزار جان دربازند

عشق آن باشد که خلق را دارد شاد (761)

عشق آن باشد که خلق را دارد شاد
عشق آن باشد که داد شادیها داد

زاده است مرا مادر عشق از اول
صد رحمت و آفرین بر آن مادر باد

عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد (762)

عشق آن خوشتر کز او بلاها خیزد
عاشق نبود که از بلا پرهیزد

مردانه کسی بود که در شیوهٔ عشق
چون عشق به جان رسد ز جان بگریزد

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود (763)

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود
جویندهٔ عشق بیعدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد
هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود

عشق تو بهر صومعه مستی دارد (764)

عشق تو بهر صومعه مستی دارد
بازار بتان از تو شکستی دارد

دست غم تو بهر دو عالم برسید
الحق که غمت درازدستی دارد