رباعی

شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز (955)

شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز
روز است شبم ز روی آن روز افروز

ای شب شب از آنی که از او بیخبری
وی روز برو ز روی او روز آموز

صد بار بگفتمت ز مستان مگریز (956)

صد بار بگفتمت ز مستان مگریز
جان در کفمان سپار و بستان مگریز

از من بشنو گریز پا سر نبرد
گر جان خواهی ز حلقهٔ جان مگریز

صد بار بگفت یار هرجا مگریز (957)

صد بار بگفت یار هرجا مگریز
گر بگریزی به جز سوی ما مگریز

هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی
در شهر گریز سوی صحرا مگریز

گر بکشندم نگردم از عشق توباز (958)

گر بکشندم نگردم از عشق توباز
زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز

گویند مرا سرت ببریم به گاز
پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز

گر در ره عشق او نباشی سرباز (959)

گر در ره عشق او نباشی سرباز
زنهار مکن حدیث عشقی سرباز

گر روشنی میطلبی همچون شمع
پروانه صفت تو خویشتن را در باز

گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز (960)

گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز
ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز

نومید نیم ز بارگاه کرمت
زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز

ماییم و توی و خانه خالی برخیز (961)

ماییم و توی و خانه خالی برخیز
هنگام ستیز نیست ای جان مستیز

چون آب و شراب با حریفان آمیز
چندانکه رَسَم به جای، کژ دار و مریز

مائیم و دمی کوته و سودای دراز (962)

مائیم و دمی کوته و سودای دراز
در سایهٔ دل فکنده دو پای دراز

نظاره‌کنان بسوی صحرای دراز
صد روز قیامت است چه جای دراز

مائیم و هوای یار مه رو شب و روز (963)

مائیم و هوای یار مه رو شب و روز
چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز

زین روز شبان کجا برد بو شب و روز
خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز

مردانه بیا که نیست کار تو مجاز (964)

مردانه بیا که نیست کار تو مجاز
آغاز بنه ترانهٔ بی‌آغاز

سبلت می‌مال، خواجهٔ شهری تو
آخر ز گزاف نیست این ریش دراز