رباعی

رویم چو زر زمانه می‌بین و مپرس (985)

رویم چو زر زمانه می‌بین و مپرس
این اشک چو ناردانه می‌بین و مپرس

احوال درون خانه از من مطلب
خون بر در آستانه می‌بین و مپرس

زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس (986)

زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس
زین تیر قبا بخش کمر دوز بترس

وانگه آید چو زاهدان توبه کند
آنروز که توبه کرد آنروز بترس

عاشق چو نمی‌شوی برو پشم بریس (987)

عاشق چو نمی‌شوی برو پشم بریس
صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس

در کاسهٔ سر چو نیستت بادهٔ عشق
در مطبخ مدخلان برو کاسه بلیس

مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترس (988)

مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترس
بی‌آب شدی پیش تو آبیست مترس

گنجی تو اگر بیت خرابیست مترس
بیدار شو از جهان که خوابیست مترس

هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس (989)

هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس
زانسان شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

ای مرغ خیال سوی او کن گذری
وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس

آتش در زن ز کبریا در کویش (990)

آتش در زن ز کبریا در کویش
تا ره نبرد هیچ فضولی سویش

آن‌روی چو ماه را بپوش از مویش
تا دیدهٔ هر خسی نبیند رویش

آن دل که من آن خویش پنداشتمش (991)

آن دل که من آن خویش پنداشتمش
بالله بر هیچ دوست نگذاشتمش

بگذاشت بتا مرا و آمد بر تو
نیکو دارش که من نکو داشتمش

آن دم که حق بنده‌گزاری همه خوش (992)

آن دم که حق بنده‌گزاری همه خوش
وز مهر سر بنده بخاری همه خوش

از خانه برانیم بزاری همه خوش
چون عزم کنم هم بگذاری همه خوش

آندیده که هست عاشق گلزارش (993)

آندیده که هست عاشق گلزارش
مشغول کجا کند سر هر خارش

گر راست بود یار دهد پرگارش
ور کژ نگردد راست نیاید کارش

آنرا که رسول دوست پنداشتمش (994)

آنرا که رسول دوست پنداشتمش
من نام و نشان دوست درخواستمش

بگشاد دهانرا که بگوید چیزی
از غایت غیرت تو نگذاشتمش