آنرا که رسول دوست پنداشتمش (994)
-
اندازه متن
+
آنرا که رسول دوست پنداشتمش
من نام و نشان دوست درخواستمش
بگشاد دهانرا که بگوید چیزی
از غایت غیرت تو نگذاشتمش
آنرا که رسول دوست پنداشتمش
من نام و نشان دوست درخواستمش
بگشاد دهانرا که بگوید چیزی
از غایت غیرت تو نگذاشتمش
در خاک در وفای آن سیمین بر میکار دل و دیده میندیش ز بر
از من…
الام طماعیة العاذل ولا رأی فیالحب للعاقل
برادر، مرا در چنین بیدلی ملامت رها کن، اگر…

