غزل

ای روی تو نوبهار خندان (1924)

ای روی تو نوبهار خندان
احسنت زهی نگار خندان

می بینمت ای نگار در خلد
بر شاخ درخت انار خندان

یک لحظه جدا مباش از من
ای یار نکوعذار خندان

ای شهر جهان خراب بی‌تو
ای خسرو و شهریار خندان

ای صد گل سرخ عاشق تو
بر چشمه و سبزه زار خندان

در بیشه دل خیال رویت
شیر است کند شکار خندان

هر روز ز جانبی برآیی
چون دولت بی‌قرار خندان

بحری است صفات شمس تبریز
پر از در شاهوار خندان

بازآمد آستین فشانان (1925)

بازآمد آستین فشانان
آن دشمن جان و عقل و ایمان

غارتگر صد هزار خانه
ویران کن صد هزار دکان

شورنده صد هزار فتنه
حیرتگه صد هزار حیران

آن دایه عقل و آفت عقل
آن مونس جان و دشمن جان

او عقل سبک کجا رباید
عقلی خواهد چو عقل لقمان

او جان خسیس کی پذیرد
جانی خواهد چو بحر عمان

آمد که خراج ده بیاور
گفتم که چه ده دهی است ویران

طوفان تو شهرها شکست است
یک ده چه زند میان طوفان

گفتا ویران مقام گنج است
ویرانه ماست ای مسلمان

ویرانه به ما ده و برون رو
تشنیع مزن مگو پریشان

ویرانه ز توست چون تو رفتی
معمور شود به عدل سلطان

حیلت مکن و مگو که رفتم
اندر پس در مباش پنهان

چون مرده بساز خویشتن را
تا زنده شوی به روح انسان

گفتی که تو در میان نباشی
آن گفت تو هست عین قرآن

کاری که کنی تو در میان نی
آن کرده حق بود یقین دان

باقی غزل به سر بگوییم
نتوان گفتن به پیش خامان

خاموش که صد هزار فرق است
از گفت زبان و نور فرقان

مال است و زر است مکسب تن (1926)

مال است و زر است مکسب تن
کسب دل دوستی فزودن

بستان بی‌دوست هست زندان
زندان با دوست هست گلشن

گر لذت دوستی نبودی
نی مرد شدی پدید نی زن

خاری که به باغ دوست روید
خوشتر ز هزار سرو و سوسن

بر هم دوزید عشق ما را
بی منت ریسمان و سوزن

گر خانه عالم است تاریک
بگشاید عشق شصت روزن

ور می ترسی ز تیر و شمشیر
جوشن گر عشق ساخت جوشن

هم عشق کمال خود بگوید
دم درکش و باش مرد الکن

وقت آمد توبه را شکستن (1927)

وقت آمد توبه را شکستن
وز دام هزار توبه جستن

دست دل و جان‌ها گشادن
دست غم را ز پس ببستن

معشوقه روح را بدیدن
لعل لب او به بوسه خستن

در آب حیات غسل کردن
در وی تن خویش را بشستن

برخاست قیامت وصالش
تا کی به امید درنشستن

گر بسکلد آن نگار بنگر
صد پیوست است در آن سکستن

مخدومی شمس دین تبریز
ای جان تو رمیده‌ای ز بستن

ای دوست عتاب را رها کن (1928)

ای دوست عتاب را رها کن
تدبیر دوای درد ما کن

ای دوست جدا مشو تو از ما
ما را ز بلا و غم جدا کن

اندیشه چو دزد در دل افتاد
مستم کن و دزد را فنا کن

شادی ز میان غم برانگیز
در عالم بی‌وفا وفا کن

ای عربده کرده دوش با من (1929)

ای عربده کرده دوش با من
می خورده و کرده جوش با من

ای جان به حق وصال دوشین
در خشم چنین مکوش با من

گر با تو ز من بدی بگفتید
با بنده بگو مپوش با من

امروز تو خوشتری و یا من (1930)

امروز تو خوشتری و یا من
بی من تو چگونه‌ای و با من

نی نی من و تو مگو رها کن
فرقی خود نیست از تو تا من

بی تو بودی تو بر سر چرخ
بی من بودم به سال‌ها من

در پوست من و تو همچو انگور
در شیره کجا تو و کجا من

از بخل بجست و در سخا ماند
آن حاتم طی و گفت‌ها من

من بخل و سخا نثار کردم
ای بیش ز حاتم از سخا من

ای جان لطیف خوش لقا تو
ای آینه دار آن لقا من

ای دشمن عقل و جان شیرین (1932)

ای دشمن عقل و جان شیرین
نور موسی و طور سینین

ای دوست که زهره نیست جان را
تا از تو نشان دهد به تعیین

ای هر چه بگویم و نویسم
برخوانده نانبشته پیشین

ای آنک طبیب دردهایی
بی قرص بنفشه و فسنتین

ای باعث رزق مستمندان
بی قوصره و جوال و خرجین

هر ذوق که غیر حضرت توست
نوش تین است و نیش تنین

دو پاره کلوخ را بگیری
ویسی سازی از آن و رامین

وان نقش از آن فروتراشی
طینی باشد میانه طین

پس در کف صنع نقش بندت
لعبت‌هااند این سلاطین

بر هم زنشان چو دو سبو تو
تا بشکند آن یکی به توهین

تا لاف زند که من شکستم
تو بشکسته به دست تکوین

چون بادی را کنی مصور
طاووس شوند و باز و شاهین

شب خواب مسافری ببندی
یعنی که مخسب خیز بنشین

بنشین به خیال خانه دل
هر نقش که می کنیم می بین

نقشی دگری همی‌فرستیم
تا لقمه او شود نخستین

تا صورت راست را بدانی
در سینه ز صورت دروغین

من از پی اینت نقش کردم
تا کلک مرا کنی تو تحسین

امشب همه نقش‌ها شکارند
از اسب فرومگیر تو زین

تا روز سوار باش بر صید
مندیش ز بالش و نهالین

می گرد به گرد لیل لیلی
گر مجنونی ز پای منشین

امشب صدقات می دهد شاه
ان الصدقات للمساکین

صاع سلطان اگر بجویی
یابی به جوال ابن یامین

بس کن که دعا بسی بکردی
گوش آر از این سپس به آمین

برخیز و صبوح را برنجان (1933)

برخیز و صبوح را برنجان
ای روی تو آفتاب رخشان

جان‌ها که ز راه نو رسیدند
بر مایده قدیم بنشان

جان‌ها که پرید دوش در خواب
در عالم غیب شد پریشان

هر جان به ولایتی و شهری
آواره شدند چون غریبان

مرغان رمیده را فرازآر
حراقه بزن صفیر برخوان

هرچ آوردند از ره آورد
بیخود کنشان و جمله بستان

زیرا هر گل که برگ دارد
او بر نخورد از این گلستان

عقلی باید ز عقل بیزار
خوش نیست قلاوزی زحیران

جغد است قلاوز و همه راه
در هر قدمی هزار ویران

ای باز خدا درآ به آواز
از کنگره‌های شهر سلطان

این راه بزن که اندر این راه
خفت اشتر و مست شد شتربان

از ما مرو ای چراغ روشن (1934)

از ما مرو ای چراغ روشن
تا زنده شود هزار چون من

تا بشکفد از درون هر خار
صد نرگس و یاسمین و سوسن

بر هر شاخی هزار میوه
در هر گل تر هزار گلشن

جان شب را تو چون چراغی
یا جان چراغ را چو روغن

ای روزن خانه را چو خورشید
یا خانه بسته را چو روزن

ای جوشن را چو دست داوود
یا رستم جنگ را چو جوشن

خورشید پی تو غرق آتش
وز بهر تو ساخت ماه خرمن

نستاند هیچ کس به جز تو
تاوان بهار را ز بهمن

از شوق تو باغ و راغ در جوش
وز عشق تو گل دریده دامن

ای دوست مرا چو سر تو باشی
من غم نخورم ز وام کردن

روزی که گذر کنی به بازار
هم مرد رود ز خویش و هم زن

وان شب که صبوح او تو باشی
هم روح بود خراب و هم تن

ترکی کند آن صبوح و گوید
با هندوی شب به خشم سن سن

ترکیت به از خراج بلغار
هر سن سن تو هزار رهزن

گفتی که خموش من خموشم
گر زانک نیاریم به گفتن

ور گوش رباب دل بپیچی
در گفت آیم که تن تنن تن

خاکی بودم خموش و ساکن
مستم کردی به هست کردن

هستی بگذارم و شوم خاک
تا هست کنی مرا دگر فن

خاموش که گفت نیز هستی است
باش از پی انصتواش الکن