مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
چندان گفتی که از بیان بگذشتی
چندان گشتی بگرد آن کان گشتی
کشتی سخن در آب چندان راندی
نی تخته بماند نی تو و نی کشتی
چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی
مقصود از این عمر خرابم تو بسی
من میدانم که چون بخواهم رفتن
پرسند چه کردهای جوابم تو بسی
چون خار بکاری رخ گل میخاری
تا گل ناری بر ندهد گلناری
فعل تو چو تخم و این جهان طاحون است
تا خشت بر آسیا بری خاک آری
چون ساز کند عدم حیات افزائی
گیری ز عدم لقمه و خوش میخائی
در میرسدت طبق طبق حلواها
آنجا نه دکان پدید و نه حلوائی
چونست به درد دیگران درمانی
چون نوبت درد ما رسد درمانی
من صبر کنم تا ز همه وامانی
آئی بر ما چو حلقه بر درمانی
چون شب بر من زنان و گویان آئی
در نیم شبی صبح طرب بنمائی
زلف شب را گره گره بگشائی
چشمت مرسا که سخت بیهمتائی
چون کار مسافران دینم کردی
حمال امانت یقینم کردی
گفتم که ضعیفم و گرانست این بار
زورم دادی و آهنینم کردی
چون مست شوی قرابه بر پای زنی
با دشمن جان خویشتن رای زنی
هم باده خوری مها هم نای زنی
این طمع مکن که هر دو یک جای زنی
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی
یا حیله کنی ز حیلهٔ ما بجهی
یا بازخری تو خویش و مالی بدهی
آن به که دگر سر نکشی سر بنهی
چونی ای آنکه از جمال فردی
صدبار ز چو نیم برون آوردی
چون دانستم ترا و چونت دیدم
بیدانش و بینشم به کلی ویران بردی