مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

دلدار به زیر لب بخواند چیزی (1872)

دلدار به زیر لب بخواند چیزی
دیوانه شوی عقل نماند چیزی

یارب چه فسونست که او می‌خواند
کاندر دل سنگ می‌نشاند چیزی

دلدار مرا گفت ز هر دلداری (1873)

دلدار مرا گفت ز هر دلداری
گر بوسه خری بوسه ز من خر باری

گفتم که به زر گفت که زر را چکنم
گفتم که به جان گفت که آری آری

دل گفت مرا بگو کرا می‌جوئی (1874)

دل گفت مرا بگو کرا می‌جوئی
بر گرد جهان خیره چرا می‌پوئی

گفتم که برو مرا همین خواهی گفت
سرگشته من از توام مرا می‌گوئی

دل کیست همه کار و کیاییش توی (1875)

دل کیست همه کار و کیاییش توی
نیک و بد و کفر و پارساییش توی

گر کژ نگرد دیدهٔ من، من چه کنم
از خود گله کن که روشناییش توی

دوش آمد آن خیال تو رهگذری (1876)

دوش آمد آن خیال تو رهگذری
گفتم بر ما باش ز صاحب نظری

تا صبح دو چشم من بگفتش بتری
مهمان منی به آب چندانکه خوری

دوش از سر عاشقی و از مشتاقی (1877)

دوش از سر عاشقی و از مشتاقی
می‌کردم التماس می از ساقی

چون جاه و جمال خویش بنمود به من
من نیست شدم بماند ساقی ساقی

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی (1878)

دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی
امشب به دغل به هر سویی می‌افتی

گفتم که مرا تا به قیامت جفتی
گو آن سخنی که وقت مستی گفتی

دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی (1879)

دی بلبلکی لطیفکی خوش گوئی
می‌گفت ترانه‌ای کنار جوئی

کز لعل و زمرد و زر و زیره توان
برساخت گلی ولی ندارد بوئی

دی بود چنان دولت و جان افروزی (1880)

دی بود چنان دولت و جان افروزی
و امروز چنین آتش عالم سوزی

افسوس که در دفتر ما دست خدا
آن را روزی نبشت این را روزی

دیروز فسون سرد برخواند کسی (1881)

دیروز فسون سرد برخواند کسی
او سردتر از فسون خود بود بسی

بر مایدهٔ عشق مگس بسیار است
ای کم ز مگس کو برمد از مگسی