مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

دی عاقل و هشیار شدم در کاری (1882)

دی عاقل و هشیار شدم در کاری
برهم زدم دوش مر مرا عیاری

دیدم که دل آن اوست من اغیارش
بیرون رفتم از آن میان من باری

دی مست بدی دلا و چست و سفری (1883)

دی مست بدی دلا و چست و سفری
امروز چه خورده‌ای که از دی بتری

رقصان شده سر سبز مثال شجری
یا حاجب خورشید بسان سحری

رفتم بر یار از سر سر دستی (1884)

رفتم بر یار از سر سر دستی
گفتا ز درم برو که این دم مستی

گفتم بگشای در که من مست نیم
گفتا که برو چنانکه هستی هستی

رفتم به طبیب گفتم ای بینائی (1885)

رفتم به طبیب گفتم ای بینائی
افتادهٔ عشق را چه می‌فرمایی

ترک صفت و محو وجودم فرمود
یعنی که ز هر چه هست بیرون آئی

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی (1876)

رقص آن نبود که هر زمان برخیزی
بی‌درد چو گرد از میان برخیزی

رقص آن باشد کز دو جهان برخیزی
دل پاره کنی وز سر جان برخیزی

رو ای غم و اندیشه خطا می‌گوئی (1887)

رو ای غم و اندیشه خطا می‌گوئی
از کان وفا چرا جفا می‌گوئی

هر کودک را گر از جفا ترسانند
من پیر شدم در این مرا می‌گوئی

روزی به خرابات گذر می‌کردی (1888)

روزی به خرابات گذر می‌کردی
کژ کژ به کرشمه‌ای نظر می‌کردی

آنها که جهان زیر و زبر می‌کردند
چون کار جهان زیر و زبر می‌کردی

زان ماه چهارده که بود اشراقی (1889)

زان ماه چهارده که بود اشراقی
گشتم زر ده دهی من از براقی

آن نیز ببرد از من تا هیچ شدم
ار ده ببرد چهار ماند باقی

زاهد بودم ترانه‌گویم کردی (1890)

زاهد بودم ترانه‌گویم کردی
سر فتنهٔ بزم و باده‌خویم کردی

سجاده‌نشین با وقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی

زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی (1891)

زاهد که نبرد هیچ سود ای ساقی
آن زهد نبود می‌نمود ای ساقی

مردانه درآ مرو تو زود ای ساقی
کاندر ازل آنچه هست بود ای ساقی