دی عاقل و هشیار شدم در کاری (1882)
-
اندازه متن
+
دی عاقل و هشیار شدم در کاری
برهم زدم دوش مر مرا عیاری
دیدم که دل آن اوست من اغیارش
بیرون رفتم از آن میان من باری
دی عاقل و هشیار شدم در کاری
برهم زدم دوش مر مرا عیاری
دیدم که دل آن اوست من اغیارش
بیرون رفتم از آن میان من باری
سوی آن سلطان خوبان الرحیل سوی آن خورشید جانان الرحیل
کاروان بس گران آهنگ کرد هین…
تا نلغزی که ز خون راهِ پس و پیش ترست آدمیدزد زِ زردزد کنون بیشترست
گربزانند…

