مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
عالم سبز است و هر طرف بستانی
از عکس جمال گلرخی خندانی
هر سو گهریست مشتعل از کانی
هر سو جانیست متصل با جانی
عاینت حمامة تحاکی حالی
تبکی و تصیح فوق غصن عالی
او ناله همیکرد و منش میگفتم
مینال بر این پرده که خوش مینالی
عشق آن نبود که هر زمان برخیزی
وز زیر دو پای خویش گردانگیزی
عشق آن باشد که چون درآئی به سماع
جان در بازی وز دو جهان برخیزی
عشقت صنما چه دلبریها کردی
در کشتن بنده ساحریها کردی
بخشی همه عشقت به سمرقند دلم
آگاه نی چه کافریها کردی
عید آمد و عید بس مبارک عیدی
گر گردون را دهان بدی خندیدی
این هست ولیک اگر ز من بشنیدی
افسوس که عید عید ما را دیدی
عید آمد و هرکس قدری مقداری
آراسته خود را ز پی دیداری
ما را چو توی عید بکن تیماری
ای خلعت گل فکنده بر هر خاری
غم را دیدم گرفته جام دردی
گفتم که غما خبر بود رخ زردی
گفتا چکنم که شادیی آوردی
بازار مرا خراب و کاسد کردی
غمهای مرا همه بناغم داری
واندر غم خود همچو بناغم داری
گویی که تراام و چرا غم داری
ترسم که نباشی و چراغم داری
کافر نشدی حدیث ایمان چکنی
بیجان نشدی حدیث جانان چکنی
در عربدهٔ نفس رکیکی تو هنوز
بیهوده حدیث سر سلطان چکنی
گاه از غم او دست ز جان میشوئی
گه قصهٔ آ، به درد دل میگوئی
سرگشته چرا گرد جهان میپوئی
کو از تو برون نیست کرا میجویی