مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

کاری چو نه در گرفت از آن سیر مباش

کاری چو نه در گرفت از آن سیر مباش
چون زلف بتان به خود گره گیر مباش

چون تیغ اگر جوهر داری مهراس
اندیشه مبر، به فکر تدبیر مباش

گفتم غم من؟ گفت که افزون دارش

گفتم غم من؟ گفت که افزون دارش
گفتم چشمم؟ گفت که جیحون دارش

گفتم ندهد عقل اگر این فتوی؟ گفت:
نامحرم را ز خانه بیرون دارش

در بست که هیچکس نکوبد به درش

در بست که هیچکس نکوبد به درش
اما زره منظر بنمود سرش

تا بیشترش دوست بدارند این کرد
تا کس سوی دیگر نیفتد نظرش

بنوشته به روی هر در از هشت درش

بنوشته به روی هر در از هشت درش
در ناحیه ی بهشت با آب زرش

زاین در گذرد کسی که در کار جهان
بوده است به راه خیر مردم نظرش

آمد به برم دوش نگارم سرکش

آمد به برم دوش نگارم سرکش،
گفتا چه ببایدت که دل داری خوش؟

گفتم دستت. گفت گرت پای دهد؟
گفتم لب تو گفت حذر از آتش

افتادم از چشم و به دامان شدمش

افتادم از چشم و به دامان شدمش
آورد نظر سوی گریبان شدمش

من سیل سرشکم که چومی خواست رود
چون طره ی گیسوش پریشان شدمش

آمد رسن گاو نرش بر سر دوش

آمد رسن گاو نرش بر سر دوش
با من بپرد گاو و استاد خموش

از من همه پی ز پی تقلا که نراست
از وی همه دم به دم تمنا که بدوش

گفتم سحرم؟ گفت خوش است از شب دوش

گفتم سحرم؟ گفت خوش است از شب دوش
گفتم شب دوش؟ گفت اگر داری هوش

گفتم، چه سبک شد سپری، اینک من
آن غم به که آورم؟ به من گفت خموش

جان در سر این کردم یکسر شب دوش

جان در سر این کردم یکسر شب دوش
و اندیشه در این کایدم آواش به گوش

شب رفت و مرا ز خانه آوا دادند:
ای عاشق اگر مقدرت نیست مکوش

آمد که به می‌ نشیند او با من دوش

آمد که به می‌ نشیند او با من دوش
چون مست فتاد، شمع را کرد خموش

تا صبح دمان گشت سراپام زبان
و او گشت ز پای تا به سر, یکسرگوش