مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

هرگز دل من ز علم محروم نشد (93)

هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد

هم دانهٔ امید به خرمن ماند (94)

هم دانهٔ امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند

سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
با دوست بخور گرنه به دشمن ماند

یاران موافق همه از دست شدند (95)

یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

یک جام شراب صد دل و دین ارزد (96)

یک جام شراب صد دل و دین ارزد
یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد

جز بادهٔ لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد

 

[pars-player mp3=”https://media.pelicanacademy.ir/khayyam/Ali%20Kermanshahi%20-%20Bidad.mp3″ id=”31202688″]

یک قطرهٔ آب بود با دریا شد (97)

یک قطرهٔ آب بود با دریا شد
یک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد (98)

یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
از کوزه شکسته‌ای دمی آبی سرد

مأمور کم از خودی چرا باید بود
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد

آن لعل در آبگینهٔ ساده بیار (99)

آن لعل در آبگینهٔ ساده بیار
وآن محرم و مونس هر آزاده بیار

چون می‌دانی که مدت عالم خاک
باد است که زود بگذرد باده بیار

از بودنی ای دوست چه داری تیمار (100)

از بودنی ای دوست چه داری تیمار
وز فکرت بیهوده دل و جان افکار

خرم بزی و جهان به شادی گذران
تدبیر نه با تو کرده‌اند اول کار

افلاک که جز غم نفزایند دگر (101)

افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهند به جا تا نربایند دگر

ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می‌کشیم نایند دگر

ای دل غم این جهان فرسوده مخور (102)

ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور