مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

گفتم چشمم که هست خاک کویت (386)

گفتم چشمم که هست خاک کویت
پرآب مدار بی‌رخ نیکویت

گفتا که نه کس بود که در دولت من
از من همه عمر باشد آب رویت

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست (387)

گفتم دلم از تو بوسه‌ای خواهانست
گفتا که بهای بوسهٔ ما جانست

دل آمد و در پهلوی جان گشت روان
یعنی که بیا بیع و بها ارزانست

گفتم عشقت مرا بت و خویش منست (388)

گفتم عشقت مرا بت و خویش منست
غم نیست غم از دل بداندیش منست

گفتا بکمان و تیر خود می‌نازی
گستاخ مَیَنداز گرو پیش منست

گفتم که بیا بچشم من درنگریست (389)

گفتم که بیا بچشم من درنگریست
من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست

گفتا که چه میرمی و اینت با کیست
تو مردهٔ اینی همه ناموس تو چیست

گفتند که دل دگر هوائی می‌پخت (390)

گفتند که دل دگر هوائی می‌پخت
از ما بشد و هوای جائی می‌پخت

تا باز آمد به عذر دیدم ز دمش
کانجا ز برای من ابائی می‌پخت

گفتم که دلم آلت و انگاز مست (391)

گفتم که دلم آلت و انگاز مست
مانند رباب دل هم‌آواز منست

خود ایندل من یار کسی دیگر بود
من میگفتم مگر که همباز منست

گفتند که شش جهت همه نور خداست (392)

گفتند که شش جهت همه نور خداست
فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست

بیگانه نظر کرد بهر سو چپ و راست
گفتند دمی نظر بکن بی‌چپ و راست

گفتی چونی بنده چنانست که هست (393)

گفتی چونی بنده چنانست که هست
سودای تو بر سر است و سر بر سر دست

میگردد آن چیز بگرد سر من
نامش نتوان گفت ولیکن چه خوش است

گفتی گشتم ملول و سودام گرفت (394)

گفتی گشتم ملول و سودام گرفت
تا شد دل از این کار و از این جام گرفت

ترسم بروی جامه دران بازآئی
کان گرگ درنده باز تنهام گرفت

گم باد سَری که آن سَران را پا نیست (395)

گم باد سَری که آن سَران را پا نیست
وان دل که بجان غرقهٔ این سودا نیست

گفتند در این میان نگنجد موئی
من موی شدم از آن مرا گنجانیست